
حاج قاسم
چشم میگردانم. ناگهان میبینم حاج قاسم با همان کلاه معروفش وسط جمعیت ایستاده! وقتی دوباره دقیق شدم، مردی با لباس طوسی بود. مسلماً شباهتی به حاج قاسم ندارد؛ اما شاید با همان نیت دارد این راه بندان بینظم را باز میکند...
هنوز ساعت نه صبح نشده است؛ ولی گرما دارد بیداد میکند. تا چشم کار میکند ماشین پارک کردهاند، بینظم و قاعده و به هم چسبیده. از بنز گرفته تا ماشینهای فرسوده و تصادفی که ماندهام چطور روشن شده و به این آخر دنیا آمدهاند؟!
انگشتان پایم را دیگر از خستگی حس نمیکنم. اتوبوسها ما را سوار نکردند. از میدان شهدای فردو تا جمکران را به جای شهدا راه رفتم؛ آن هم در این جمعیت و شلوغی که حتی سخت است جای خالی برای راه رفتن پیدا کنی.
اگر کسی چند تا بچه داشت کمک کردم از خیابان رد بشود. در آن بیابان و با آن فاصله به نماز نرسیدم.
آفتاب به معنای واقعی کلمه میسوزاند. بادی عصبانی شنهای زمین را بلند می کرد و بر سرمان می.کوبید. عینک آفتابی و صفحه گوشیام با لایهی قطور شن پوشانده شد. نمیدانم چرا یاد فکه افتادم؟!
وجههی اجتماعی را گذاشتم کنار و پریدم پشت وانت. به رانندهاش گفتم: «منو برسون»گفت:«تا کجا؟»جواب دادم: «هر جا که بتوانم از این راه بندان در بیام و از اطراف بلوار غدیر اسنپ بگیرم.» چشمهایم درست نمیدید. امروز صبحانه نخورده بودم، میترسیدم خوابم بگیرد و از تشییع جا بمانم.
چادر نوی من تغییر رنگ داده، فدای یک تار موی رهبرم. این چادر نو را پوشیدم به جای آن نعل اسبهایی که در کربلا نو کردند.
چشم میگردانم. ناگهان میبینم حاج قاسم با همان کلاه معروفش وسط جمعیت ایستاده! وقتی دوباره دقیق شدم، مردی با لباس طوسی بود. مسلماً شباهتی به حاج قاسم ندارد؛ اما شاید با همان نیت دارد این راه بندان بینظم را باز میکند.
از ماشین خودش پیاده شد. وقتی راه باز بود، میتونست برود؛ چون نیروی نظم دهندهای نبود، شروع میکند به باز کردن راه ماشینهای دیگر. شاید آمدنش را نذر حاج قاسم کردهباشد. فقط خدا میداند.
ماشین کوییک را که افتاده بود توی چاله شنی، درآورد. به این فکر کردم که حتماً حالا حاج قاسم آمده پیشواز امامش! توی بهشت دور هم جمع شدهاند و ماییم و دلتنگی برای کسانی که دیگر نیستند.
نسیم هادی
باید_برخاست
شناشیر | روایت مردم بوشهر
گالری تصاویر (۱)
مطالب مرتبط
از استانهای دیگر
نظرات
در حال بارگذاری…








