حوزه هنری بوشهر
← همه اخبار
به گردنِ ما خیلی حق داشت

به گردنِ ما خیلی حق داشت

۱۳ آبان ۱۴۰۵۵

«خانم، گوشیتو می‌ذاری کنار یا نه؟» سرم را بلند کردم. آقای خادم با حالت عصبی کنارم ایستاده بود. گفتم:«آقای خادم! مردم خودشون مشکل ندارن، شما چرا این‌قدر به من تذکر می‌دید؟!»

«خانم، گوشیتو می‌ذاری کنار یا نه؟»سرم را بلند کردم. آقای خادم با حالت عصبی کنارم ایستاده بود.گفتم:«آقای خادم! مردم خودشون مشکل ندارن، شما چرا این‌قدر به من تذکر می‌دید؟!»
بعد رو به هادی و برادرش کردم و با خنده گفتم: «اصلاً حرف حق رو باید از بچه شنید، مگه نه هادی؟»هادی فوری رفت توی جلدِ یک مرد سی‌ساله. سینه‌اش را جلو داد و با لحنی جدی گفت: «من که بچه نیستم... ولی راست می‌گه آقا! با عکس گرفتن که مشکلی نداریم.»
آقای خادم بی‌سیمش را با هر دو دست گرفت، انگار می‌خواست برای دفاع از خودش مدرک رو کند.گفت: «دخترم، من خودم آدمِ رسانه‌ام. همین الآنم دارن بهم گزارش می‌دن که شما هی چیلیک‌چیلیک از بقیه عکس می‌گیری. وگرنه من کاری به کارت ندارم.»با تعجب نگاهی به آقای خادم کردم.لبخندی زدم و گفتم: «چشم، رعایت می‌کنم.»

هادی و برادرش هنوز ایستاده بودند و بحث من و آقای خادم را تماشا می‌کردند. از سیستان آمده بودند؛ با ماشین شخصی. برادر بزرگ‌تر راننده بود. در حالی که تا همین امروز هم گواهی‌نامه نگرفته بود. نه این‌که نخواهد؛ می‌گفت آن‌جا خیلی‌ها اصلاً سراغ گواهی‌نامه نمی‌روند. مرسوم نیست.هنوز از عوارضی مشهد فاصله نگرفته بودند که با ماشین سپاه تصادف کردند.خنده‌ام گرفت. تصادف با یک ماشین معمولی نه؛ با ماشین سپاه!
پرسیدم:«سپاهیا چیکار کردن؟ تونستید از دستشون قسر در برید؟»شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «گواهی‌نامه نداشتن شد قوز بالا قوز. جریمه دادم، ولی خدا رو شکر ماشین نرفت پارکینگ.»از میان حرف‌هایش فهمیدم کشاورز است.پرسیدم:«این همه راه از سیستان تا اینجا اومدید... خسته‌کننده نبود؟»
چند لحظه سکوت کرد. انگار داشت مسیر چند هزار کیلومتری را دوباره مرور می‌کرد.بعد گفت:«خیلی وقته برنامه‌ریزی کرده بودم بیام. یه قسمت از پولی که از فروش و صادرات به دست آورده بودم رو کنار گذاشتم برای همین سفر... به گردنِ ما خیلی حق داره.»
جمله‌اش مرا متوقف کرد. پرسیدم:«کیو می‌گی؟»سرش را پایین انداخت. با همان خجالت و سادگی خاص خودش گفت: «رهبر رو می‌گم... به گردنِ ما خیلی حق داره...نه یعنی حق داشت...»غم، آرام و بی‌صدا روی صورتش نشست. انگار خودش هم با گفتن فعلِ گذشته، تازه باور کرده بود. خواستم حال و هوا عوض شود.
گفتم:«شنیدم توی سیستان قاچاقچی خیلی زیاده. با وجود این‌ همه قاچاق چطور زندگی‌تون رو می‌چرخونید؟»کمی فکر کرد. بعد گفت: «پول قاچاقچی‌ها برکت نداره؛ زود میاد، زود هم می‌ره. خدا به ما کمک می‌کنه. ما خرج زندگیمون رو از راه کشاورزی درمیاریم. خرما و سیفی‌جات هم صادر می‌کنیم.»بعد، بی‌آنکه پرسیده باشم، ادامه داد:«ما طایفهٔ بامری هستیم؛ یکی از طایفه‌های شیعهٔ سیستان. سختی زیاد کشیدیم. همین سپاهی‌هایی که باهاشون تصادف کردیم... به دستور رهبر، همین آدما بودن که برای ایرانشهر خطوط آب‌رسانی کشیدن. کشاورزی منطقه جون گرفت. ما اثرش رو با چشم خودمون دیدیم.»
برادر بزرگ‌تر سرش را پایین انداخت. انگار چیزی گلویش را گرفته باشد.زیر لب، آرام و شمرده گفت: «رهبر... به گردنِ ما خیلی حق داشت.»این بار دیگر چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم. بعضی جمله‌ها جواب نمی‌خواهند. بعضی جمله‌ها خودشان جواب‌اند.

فائزه محمدی
متن‌های بیشتر نویسنده را در استحاله بخوانید.
جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهر

گالری تصاویر (۱)

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/2A44ZH9

مطالب مرتبط

نظرات

در حال بارگذاری…