حوزه هنری بوشهر
← همه اخبار
کار ما هم یه جور جهاده!

کار ما هم یه جور جهاده!

۱۳ آبان ۱۴۰۵۵

دوست خوش‌تیپی آمده بود میگو بخرد ازش. تیشرت آبی پوشیده بود و شلوارک سیاه با کتونی سفید. بوی عطرش توی آن همه بوی میگو غریبه بود. خودکار را برداشت و برای اینکه دوستش چشم نخورد. زیر برگه‌ی دفتر نوشت ماشاءالله. خندیدم!

به تلواری که مقابلم بود نگاه کردم. تنها راهم برای ورود به لنج بود. این سر چوبی‌اش روی اسکله بود و آن سرش را با طناب قرمزی که گیر افتاده بود توی حلقه فلزی وصل کرده بودند به لنج. نگاه می‌کردم به تایرهای سیاه زیرش که باریکی چوب را بیشتر نشان می‌داد.
چاره‌ای نداشتم. ناخدا توی لنج بود. باید می‌رفتم سمتش. غرورم اجازه نمی‌داد از کسی اجازه بگیرم. بسم الله‌ای گفتم و پایم را گذاشتم. حس بند بازها را داشتم. باید یک پایم را برمی‌داشتم تا بتوانم پای دیگرم را بگذارم. آمدم نگاه کنم به پایین که صدایی سرم را از روی آب‌های عمیق دریا برداشت. «نگاه نکن به زیر پات عامو. سیل جلو کن. ها ماشاالله... بیو... بیو...» و رفتم توی لنج.

بوی میگو پیچید توی دماغم. میگوهای درشت تازه صید شده را می‌ریختند توی سبد و وزنشان می‌کردند.همه‌ی مردها لاغر و تکیده و سبزه شده بودند توی دریا.
چشم چشم می‌کردم و دنبال ناخدا می‌گشتم. پیرمردی سرتاپا سفید پوشیده بود. پیراهن بلند و شلوار گشاد مدل لباس‌های افغانستانی با کلاهی روی سرش و ریشی که سفید تر از همه‌ی بود نظرم را جلب کرد. اگر فیلم‌های سینمایی بود. حتماً همین آدم می‌شد ناخدا. ولی از طرز نشستنش و خیره شدنش به ساحل حدس زدم خودش نباشد.
مردی کلاه نارنجی سرش بود. مدام کلاه را در می‌آورد و باز می‌گذاشت روی سرش. به بقیه دستور می‌داد. صدایش می‌کردند «یاسر» رفتم طرفش. گفتم: «شما ناخدایی؟» گفت: «نه مو صاب لنجُم» خنده نشست روی لبم. «چه بهتر عامو... دنبال خوت می‌گشتم. شنیدم توی زمان جنگ هم می‌رفتی دریا وقتی بقیه نمی‌رفتن. نمی‌ترسیدی؟»
خندید طوری که دندان‌هایش پیدا شد. «والا شرایط سختی بود. ملوانا از استان بوشهر رفتن. ما تونستیم چندتا ملوان جمع کنیم و بریم چون سرمایه‌مون تو دِریان. لنجامون تو اسکله بیدن. راضی نبودیم که بریم. اگه نبود هم از بوشهر نمی‌رفتیم. همه‌اش اسکله... خونه... حتی پهباد از روسرمون رد می‌شد. ما دور اسکله نمی‌شدیم.»

چشم‌هایم گرد شده بود و نگاهش می‌کردم. پرسیدم: «خاطره‌ای ازش ندارین؟» بلند بلند خندید: «ساعت ۱۲ شب لنگر کرده بیدیم. هوا خیلی صاف بود. خوابیده بودم. ساعت ۲ نصفه شو، جاشوم صدام زد. ناخدا... ناخدا...» به اینجا که رسید دوباره بلند بلند خندید: «از تو خواب پریدم. جاشو گفت: موشک... موشک... صدای خیلی بلندی می‌اومد. انگار داشت به سمت ما می‌اومد. خداروشکر از کنارمون رد شد. فکر می‌کردیم می‌خوره بهمون»
همین‌طور که نگاهش می‌کردم. پرسیدم: «نترسیدی؟» کلاهش را برداشت از سرش، کمی موهایش را خاراند و گفت: «یه وقتایی با خودم می‌گفتم اگه یه وقتی پهبادی... موشکی... اشتباهی بخوره، برخورد بکنه با لنج. خب هیچ اتفاقی نمی افته نه دادگاهی میشه نه هیچی. براشون خرجی نداره. اگه به لنج ما بخوره ولی برای ما خیلی خرج برمی‌داشت.»

زُل زد به دریا و ادامه داد: «یه گله‌ی کوچکی هم دارم از مسئولین. موقعی که مردم به ماهی نیاز داشتن. به پروتئین نیاز داشتن. هیچ قایقی دریا نمی‌رفت. ما رفتیم. سه،چهارتا تا لنج بودیم. لنج خودم، بوام حاج خلیل و عاموم حاج ثابت. غیر از خودمون رو ای دِریای بزرگ هیچکی نمی‌دیدیم. هیچکی پُرسی از ما نکرد. کمکی نکرد. حتی واسه رفتن به دِریا بعضیا همکاری نمی‌کِردن نه به خاطر جنگ. به خاطر دلایل شخصی.»بهم گفت دوست ندارد بیشتر توضیح بدهد.
رفت سراغ صید ماهی: «ماهی آوردیم و تزریق کردیم تو بازار. ماهی که قیمتش رفته بود بالا. به اندازه یه نخود ما تونستیم یه فرقی بندازیم تو قیمتا و قیمت‌ها بیاد دومن. مردم ماهی و میگو گیرشون بیاد تو جنگ»
بعد دفترش را آورد و نشانم داد تاریخ‌هایی که توی دریا بود. توی اردیبهشت، توی فروردین. صفحه‌ای را آورد دست گذاشت روی تاریخی که نوشته بود و پرسید: «جنگ کی شروع شد؟» «گفتم ۹ اسفند» گفت: «آفرین تاریخ رو ببین» چشم‌هایم گشاد شد. نوشته بود ۱۴۰۵/۱/۸. ادامه داد: « جنگ که شروع شد ما تو دِریا بودیم. ۱۴ فروردین برگشتیم بوشهر.»

دوست خوش‌تیپی آمده بود میگو بخرد ازش. تیشرت آبی پوشیده بود و شلوارک سیاه با کتونی سفید. بوی عطرش توی آن همه بوی میگو غریبه بود. خودکار را برداشت و برای اینکه دوستش چشم نخورد. زیر برگه‌ی دفتر نوشت ماشاءالله. خندیدم.

صدیقه مزارعی‌زاده
جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهر

گالری تصاویر (۱)

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/VCUXU7S

مطالب مرتبط

نظرات

در حال بارگذاری…