حوزه هنری بوشهر
← همه اخبار
آن شهناز مرد!

آن شهناز مرد!

۱۳ آبان ۱۴۰۵۶

از او پرسیدم: «چی شد که اومدی؟» بدون معطلی گفت: «بپرس چی شد که عوض شدم.» لبخند زدم و گفتم: «خب، چی شد که عوض شدی؟»

از او پرسیدم: «چی شد که اومدی؟»بدون معطلی گفت: «بپرس چی شد که عوض شدم.»لبخند زدم و گفتم: «خب، چی شد که عوض شدی؟»

ـ روی یونیت دندانپزشکی دراز کشیده بودم که یکهو صدایی عجیب همه‌جا را لرزاند. همه‌مان سراسیمه از ساختمان بیرون دویدیم. دود سیاهی قسمتی از آسمان را پوشانده بود. از هر کسی می‌پرسیدم چه شده، جواب درستی نمی‌داد تا اینکه یکی گفت: «بیت را زده‌اند.»
همان‌جا بی‌اختیار دستم را کوبیدم بر سرم. دیگر نفهمیدم چه شد. راه کلینیک دندانپزشکی تا خانه‌مان در هفت‌تیر با ماشین یک ساعت است؛ من همه‌اش را پیاده رفتم. اصلاً نفهمیدم چطور رسیدم خانه.

روز اول گیج و منگ بودم. نه دست‌ودلِ کار کردن داشتم، نه حال‌وحوصله حرف زدن؛ فقط خبرها را دنبال می‌کردم. امان از صبح روز دوم که خبر شهادت آقا رسید. منی که برایم مهم نبود جمهوری اسلامی بماند یا برود، منی که آقا و حرف‌هایش برایم مهم نبود، با شنیدن این خبر انگار دنیا آوار شد روی سرم. نمی‌دانم چه در ریختنِ خونش بود که طلسمم کرد، اسیرم کرد و بعد مرید.

از شدت گریه سرم ورم کرده بود. هیچ مسکنی آرامم نمی‌کرد. فقط می‌گفتم: «اسلحه بدین دستم، می‌خوام بجنگم.» چند تا مسجد و کلانتری رفتم و گفتم: «به من آموزش اسلحه بدید. خون آقامونو ریختن، باید خونشونو بریزم.»مأمور فقط نگاهم کرد و گفت: «خواهر، چنین چیزی دست ما نیست.»
هر روز همین بود؛ از این خیابان به آن خیابان، بی‌آنکه بدانم دنبال چه می‌گردم.دو هفته همین‌طور گذشت. نه کاری از دستم برمی‌آمد، نه آرام می‌شدم. زندگی‌ام مختل شده بود. وسط موشکباران خیابان‌ها را گز می‌کردم تا شاید کسی کاری دستم بدهد، بلکه درد بی‌رهبری سبک شود؛ سبک که نشد هیچ، بدتر هم شد.
یک شب خواهرم حال زارم را دید و گفت: «بیا بریم تجمعات، آنجا دلت سبک می‌شود.»گفتم: «فقط پرچم تکان دادن که فایده ندارد. باید یه کار اثرگذار کرد.»جواب داد: «وقتی وحدت مردم را ببینی، دلت قرص می‌شود.»
داغ دلم را روی مقوا خالی کردم و جمله‌های تندی درباره مذاکرات نوشتم. از همان شب، خودم هم یکی از آدم‌های میدان شدم. کارتن‌ها را بالای سرم می‌گرفتم و بین جمعیت می‌ایستادم. بعضی‌ها می‌آمدند آرام می‌گفتند: «اسم کسی رو نبر...» اما دیگر حوصله ملاحظه نداشتم.می‌گفتم: «دیگر شهنازِ قبل از آقا نیستم؛ آن شهناز مُرد.»
بعد از جنگ، یک شب دیدم همسرم دوباره اینترنشنال گذاشته است. جر و بحث‌مان بالا گرفت. منی که خبرها را همیشه از این شبکه دنبال می‌کردم، دیگر نمی‌توانستم دروغ‌هایش را باور کنم. به همسرم گفتم: « من شبانه روز توی خیابانم و می‌بینم. حرف من را باور نمیکنی ولی اینها که دو تا دروغ را قاطی یک راست می‌کنند و تحویلت می‌دهند. را باور میکنی؟»گفت: « تو هم یکی از آن ارزشی‌های آدم‌کشِ کف خیابانی.»حرف‌هایش را طاقت نیاوردم و گفتم: عنترآشغال ذهنت را شست‌وشو داده، مریضت کرده. اگر دوباره این شبکه‌ی فاسد را نگاه کنی، به این زندگی نکبت‌بار ادامه نمی‌دهم و طلاق می‌گیرم.»

هر روز دعوا می‌کردیم و در عین حال تقلا هم می‌کردم او را با خودم همراه کنم، اما نشد. برای اینکه آرامش به خانه و دلم برگردد هر وقت شوهرم می‌نشست پای اینترنشنال، من می‌رفتم سراغ سخنرانی‌های آقا. از بیست سال پیش شروع کردم تا امروز. دفتر گذاشته بودم جلوم؛ جمله‌هایی را که به دلم می‌نشست، می‌نوشتم. هی با خودم می‌گفتم: «عجب... این را بیست سال پیش گفته.» هر سخنرانی که تمام می‌شد، یکی دیگر را باز می‌کردم. نمی‌دانم چرا، ولی فقط صدای آقا آرامم می‌کرد. آن‌قدر سخنرانی با موضوع‌های جورواجور ازش گوش داده بودم که توی تجمعات، اگر کسی سؤالی داشت طبق صحبت‌های آقا جوابش می‌دادم.

روز تشییع، صبح زود خودم را به مصلی رساندم. به تابوتش خیره شدم؛ انگار هیچ‌کس دوروبرم نبود. زیر لب ازش حلالیت طلبیدم. گفتم: «آقاجان، به حرف‌هات گوش ندادم، مسخره‌ت کردم، باهات لج کردم، ولی تو حلالم کن. نادان بودم و فرزند ناخلف. به خون پاکت قسم، قول می‌دهم راهت را ادامه بدهم. تو فقط من را ببخش... ببخشم.»
برای اینکه ثابت کنم به قولم وفادار مانده‌ام، ظهر بعد از مراسم که رسیدم خانه، اینستا نصب کردم. تقریبا همه‌ی اپلیکیشن‌ها را دارم توی گوشی و فعالیتم را درست و حسابی شروع کردم. پیشرفت و زیبایی‌های کشورم را به همه مردم دنیا نشان دادم. اولین پستی که منتشر کردم درباره رادیودارو بود. دو روز درباره‌اش تحقیق کردم و دیشب منتشرش کردم. فقط بخاطر همان قولی که کنار تابوت داده بودم.
ازش پرسیدم: «الان اگر دوباره برگردی به قبل از آن روز، باز هم همان آدمی؟»ـ «نه. اون شهناز همون روز مُرد.»مکث کرد و دوباره همان جمله اول را تکرار کرد:«ننویس چرا اومدم؛ بنویس چی شد که عوض شدم.»

سیده مریم گلچمن
باید_برخاست
️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهر

گالری تصاویر (۱)

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/UCRAJN8

مطالب مرتبط

نظرات

در حال بارگذاری…