حوزه هنری بوشهر
← همه اخبار
خطای محاسباتی!

خطای محاسباتی!

۱۷ آبان ۱۴۰۵۴

هنوز ذکر روی لبم بود که سومی را هم زدند؛ این بار وحشتناک‌تر. مارمولکِ ننه‌مرده دوید سمت سوراخی که مأمنش بود. درست مثل جریِ توی کارتون، نیم‌متر مانده به سوراخ، خودش را پرت کرد؛ اما انگار از ترس، محاسباتش دقیق از آب درنیامد و نزدیک پای من افتاد.

یک ربع به پنج صبح بود. رفتم توی حیاط و پمپ آب را روشن کردم. یکهو صدای وحشتناکی بلند شد. توی دلم گفتم: «ترامپ توی تنها چیزی که خلف وعده نمی‌کنه زدنِ ایران و ایرانی‌ست.»
پشت‌بندش، همسایه‌مان که همیشه انقلابی‌ها را مسخره می‌کرد و با صدای بلند توی کوچه می‌گفت: «حالا می‌بینین ترامپ چطور ایرانو دست می‌گیره. سپاه و بسیج هم منحل می‌شن، ما هم یه نفس راحت می‌کشیم.»بعد از صدای اولین بمب گفت: «بر پدر و مادرت لعنت خوکِ وحشی! آسایش نداریم از دستت، بی‌پدر و مادرِ یهودی.»
قلبم داشت از جا کنده می‌شد. به دلم تشر زدم که: «حالا مگه چیشده؟ یه بمب بود دیگه خانمِ جنتلمن.»سریع ورِ منطقی پیدایش شد و گفت: «حالا وقت حرکتِ حماسی نیست خانمِ بَتمن، بروسلی، بابا جکی‌جان. وقتی یه بادکنک بی‌خبر کنار گوشت می‌ترکه، دلت فرو می‌ریزه؛ چه برسه به بمب ده‌تنی. پس حق داشتی بترسی.»
پمپ را خاموش کردم و رفتم سمت درِ ساختمان که بعدی را کنار گوشمان ترکاندند. این بار بدنم بی‌اختیار لرزید. رعشه گرفته بودم. یاد پسر‌بچه‌ی غزه‌ای افتادم که چطور می‌لرزید. دست گذاشتم روی قلبم و گفتم: «ألا بذکر الله تطمئن القلوب.»
هنوز ذکر روی لبم بود که سومی را هم زدند؛ این بار وحشتناک‌تر.مارمولکِ ننه‌مرده دوید سمت سوراخی که مأمنش بود. درست مثل جریِ توی کارتون، نیم‌متر مانده به سوراخ، خودش را پرت کرد؛ اما انگار از ترس، محاسباتش دقیق از آب درنیامد و نزدیک پای من افتاد.
جیغ کشیدم. نمی‌دانم او هم جیغ زد یا نه، ولی با سرعت نور رفت پشت گلدان. هیچ‌وقت این‌قدر دلم برای یک مارمولک نسوخته بود. پشت گلدان دل‌دل می‌زد. گفتم:«خیالت راحت، تو جزو فهرستش نیستی.»
پ.ن: سهمیه‌ی صبح را به وقت گرفتیم.مانده ظهر و عصر و شب و وقت و بی‌وقت.

سیده مریم گلچمن
جنگ‌ها_روایت_ساده‌ای_دارند
️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهر

گالری تصاویر (۱)

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/UP9JWJR

مطالب مرتبط

نظرات

در حال بارگذاری…