
حالا خوشحالی؟
نگاهی به قابعکس گلزدهی علی کرد. گفت: «حالا خوشحالی همه میشناسنت؟»
از آخرین باری که علی را دیده بود برایم گفت.ـ روز مادر دستپر از بازار برگشتند. علی یک گلدان اگلنوما برایم آورده بود و نامزدش هم نایلونی پر از لباس و روسری. علی سرم را بوسید و روی مبل نشست.
چشم دوخت به گلهای قالی. از نگاهش معلوم بود چیزی توی دلش میگذرد.گفتم: «چیزی شده؟»گفت: «چند وقت پیش با امیر رفتم بازار. همه میشناختنش. هر جا میرفت، یکی سلامش میکرد. امروز کل بازارو چرخیدم. اتفاقاً رفتم پیش دوستای امیر ازشون خرید هم کردم، ولی منو نشناختن.»
گفتم: «خو عزیزُم، تو سرت سوار میره، پات پیاده. معلومه کسی نمیشناست. همش رو آبی؛ یا رو ناو دنایی یا پیکان یا هندی یا دور دنیا. اما ککات امیر از برازجون اوورتر نرفته.»
نگاهی به قابعکس گلزدهی علی کرد.گفت: «حالا خوشحالی همه میشناسنت؟»
سیده مریم گلچمن
متنهای دیگر نویسنده را در خاطرهخانه بخوانید.
جنگها_روایت_سادهای_دارند
شناشیر | روایت مردم بوشهر
گالری تصاویر (۱)
مطالب مرتبط
از استانهای دیگر
نظرات
در حال بارگذاری…







