حوزه هنری بوشهر
← همه اخبار
خب که چی؟

خب که چی؟

۱۱ آبان ۱۴۰۵۴

راه افتادم با سه صدایی که هر کدام خیال می‌کردند حقیقت دست خودشان است. تا خودِ لامرد مغزم را خوردند. شب اول کلاس بوم‌شناسی داشتم. در مورد فولک گفتم و قرار شد صبح روز بعد همه‌ی آموزش‌ها را عینی نشان روایت‌گران بدهم.

روزی که عازم لامرد شدم ورِ پرسشگرم پرسید: «حالا فکر کن رفتی و دیدی و یه روایت هم نوشتی خب که چی؟»ورِ حمایتگر گفت: «مگه دیگه چی از دستش برمیاد؟»ورِ سرزنشگر مثل قاشق‌نشسته خودش را کشید وسط و گفت: «می‌خواد تو صحرای محشر سر خدا هم کلاه بذاره و بگه رسالتمو انجام دادم.»
راه افتادم با سه صدایی که هر کدام خیال می‌کردند حقیقت دست خودشان است. تا خودِ لامرد مغزم را خوردند. شب اول کلاس بوم‌شناسی داشتم. در مورد فولک گفتم و قرار شد صبح روز بعد همه‌ی آموزش‌ها را عینی نشان روایت‌گران بدهم.
صبح روز دوم رفتیم بازدید از مناطق آسیب‌دیده. ماشین توی خیابان ایثار ایستاد. پیاده شدم. ردپای نجس و نحس آمریکایی‌ها همان اول خورد توی چشمم. خیابان پر بود از چاله‌های ریز و درشت. با گوشی چندتا عکس گرفتم. کمی جلوتر رفتم و سر کوچه ایستادم. نمای خانه‌ها همه یکی بود سفید با قاب‌های زرشکی. ترکش‌ها به این یکدستی هم رحم نکرده و جا به جای سرامیک‌ها نشسته بودند. ازشان عکس گرفتم.
وارد اولین کوچه شدم. درهای آهنی هم بی‌نصیب نمانده بودند. رفتم سمت دومین در. سوراخ‌هایی به اندازه‌ی تیله‌های شیشه‌ای رویش افتاده بود. نخودِ هر آش سررسید و گفت: «بله خانم خانما، چه کاری بزرگتر از این؟ آدم میره یه جای مصیبت زده چندتا عکس و خاطره جمع میکنه برمیگرده مینویسه و روایتشو میکنه تو چشِ اینو اون که ایها‌الناس منم نوشتما.»ورِ پرسشگر گفت: «حالا اومدی و دیدی چی فهمیدی که قبلش نمی‌دونستی؟»ورِ حمایتگر گفت: «دیدن و فهمیدن رنج از زاویه‌ی نزدیک.»پرسشگر گفت: «مگه صرفا نزدیک شدن یعنی فهمیدن؟»حمایتگر گفت: «نه، ولی از دور موندن هم که چیزی دستگیر آدم نمیشه.»سرزنشگر نیشخندی زد و گفت: «چه خوب پس حالا چون از نزدیک دیدی می‌تونی ادعا کنی فهمیدی؟»
لیدرِ بوت‌کمپ همه‌مان را توی پیاده‌رو جمع کرد. از ماهی‌گلی‌هایی که زنی بی‌سرپرست برای عید خریده بود تا بفروشد و همه یک‌جا توی آکواریوم مرده بودند، گفت. از درخت‌ها و گل‌هایی که از موج انفجار آسیب دیده بودند. سگ‌ها و گربه‌های آن حوالی که جان سالم به در نبرده بودند. تیر برق با تنِ سوخته‌ی سیمانی‌اش و آسفالتی که از جا کنده شده بود. از همه جا و همه جور دردی گفت که هرکدام چیزی از آن روز را شهادت می‌دادند.
دلم، دلم را می‌خورد که چطور می‌توانم این رنج را روایت کنم اصلاً مگر می‌شد با چهارتا کلمه حق مطلب را ادا کرد؟ آنهم برای بچه‌هایی که عکس‌های معصومشان سرتاسر شهر زده بود. یادم به حرف باپیرم آمد: «مرگِ هر کس ای پسر همرنگ اوست.یعنی رنج هر کس مثل اوست.»انگار من هم دچار رنجی ناپیدا شده بودم.

لیدر بوت‌کمپ گفت: «چهار بمب با هفتصد و بیست هزار ترکش به این منطقه اصابت کرده.توی دلم گفتم: هر چیزی اصولی داره، حتی ای جنگ لعنتی. ای بر پدرشون لعنت که به هیچ اصولی پایبند نیستن.آنجا بود که معنای جمله‌ی «تمام کفر به جنگ با تمام حق رفته» برایم از یک جمله فراتر رفت. بااین‌همه هنوز نمی‌دانستم چطور باید چیزی را که می‌دیدم به کلمه تبدیل کنم.
یک ربع بعد با روایتگران رفتیم سمت سالن ورزشی. سقفِ پوکیده، دیوارهای پر از ترکش، زمین پوشیده از خرده‌شیشه و لکه‌های تیره‌ی خون. قمقمه‌های آب نیم‌خورده، توپ والیبال کم‌باد و تابوت‌هایی که با پرچم ایران تزئین شده بودند. پیرمرد بسیجی گفت: «اینا تزئینی نیستا، توش شهدای سالنو گذاشتن. بیاین، بیاین تبرک کنین. دست خالی نریدا حاجت‌روا برید.»همانجا زانوهایم شل شد.
خم شدم روی چندتا از تابوت‌ها و بوسیدمشان. قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید. سرم را انداختم پایین که کسی نبیند. غمِ تابوت‌ها داشت دیوانه‌م می‌کرد. طاقتش را نداشتم. خواستم برگردم و از سالن بروم بیرون. انگار نه خانی آمده و نه خانی رفته. خواستم همان آدمی باشم که پیش از ورود به اینجا بودم آدمی که می‌توانست همه چیز را از فاصله‌ی امن ببیند، اما دیگر نمی‌توانستم به آن فاصله برگردم.
ورِ پرسشگر گفت: «بالاخره چیشد فهمیدی چرا اومدیم؟»سرزنشگرِ بلابرده گفت: «شاید از اول هم هیچی نبوده.»حمایتگر گفت: «ممکنه.»
سوار ماشین شدم. رادیوی ماشین روشن بود. مجری از رنج مؤمن می‌گفت: هر که دینش درست و کارش نیک باشد، بلایش شدیدتر است. از ساقه‌ای که باد خم‌اش می‌کند و دوباره راست می‌شود، می‌گفت.پرسشگر گفت: «یعنی این همه درد قراره آدم رو راست‌تر کنه؟»سرزنشگر گفت: :یا شاید فقط می‌شکنه‌اش. چرا باید برای هر دردی دنبال حکمتی بگردیم؟»به خیابان نگاه کردم نمی‌دانستم کدامشان درست می‌گوید.فقط می‌دانستم فردا که برگردم و بنویسم، باید مراقب باشم از چیزی که دیده‌ام بیشتر ادعا نکنم و از ترس اینکه نتوانم حق مطلب را ادا کنم، همه‌چیز را هم ناگفته نگذارم.
رادیو هنوز از رنج می‌گفت.

سیده مریم گلچمن
️ شناشیر | روایت‌ مردم بوشهر

گالری تصاویر (۱)

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/HPY3BYG

مطالب مرتبط

نظرات

در حال بارگذاری…