بوشهر
← همه اخبار
ترخیص از زندان و اخراج از کار

ترخیص از زندان و اخراج از کار

۲۵ بهمن ۱۳۹۰کد خبر: 85548۱

" نسیمی از دفتر ایام " گوشه ای از تاریخ سیاسی - اجتماعی بوشهر

ترخیص از زندان و اخراج  از کار

علیرضا مظفری زاده


اوایل شهریور 1352 به ما اطلاع دادندکه اگر ضامن دارای وثیقه بیاورید  موقتاً تا زمان تشکیل دادگاه آزاد می شوید .همراه خانواده ی من از بوشهر مرحوم حاج رضا مرادی که از بازاریان با ایمان ساکن مخ بلند  بود با سند خانه اش در مخ بلند آمده بود .بقیه هم با قید ضمانت آزاد شدند .

دایی ام مرحوم  خضر غلامزاده  که سال ها در خیابان سعدی شیراز  و در کنار مطب پزشکان سرشناس  تزریقات داشت، یک دستگاه بنز سواری سیاه رنگ را دربستی  به مبلغ  300 تومان  برای فاتحی  و من کرایه کرد و ما را تا بوشهر همراهی نمود .اوایل شب  وارد کوی مخ بلند در بوشهر  شدم. تنها چند نفر  از دوستان نزدیک ، از جمله محمد قنبرپور  با دسته گلی پلاستیکی به همراه تعدادی از اقوام به استقبالم آمدند . چند صباحی که در خانه مانده بودم جز اقوام نزدیک  و برخی  از دوستان مذهبی هم فکر  کسی احوال مرا نپرسید.‏


بعد از چند روزی برای پیگیری وضعیت اشتغالم  به اداره کشاورزی بوشهر مراجعه  کردم. آنها صراحتاً چیزی  نمی گفتند ، اما معلوم بود  که از ادامه کارم جلوگیری شده است. مدتی بیکار ماندم.سرپرستی مادرم، برادر و سه خواهرم به عهده ام بود . یکی دو ماهی  در یک شرکت خارجی که وظیفه اش پوشاندن روی لوله های نفتی  در دریا بود  کار کردم . غلام پور  که سالها  مسئول دایره امتحانات  آموزش و پرورش  بود هم در آن شرکت کار می کرد.‏


در پاییز 1352 در شرکت صنایع دریایی که در آن موقع به اختصار ایمیکوIMICO‏ خوانده می شد و تحت مدیریت  آمریکایی ها بود  مشغول به کار شدم، رئیس شرکت فردی آمریکایی به نام دک مدن و مدیر داخلی آن شرکت، یک نفر ایرانی  به نام کاپیتان فرامرزی بود. حدود یک سال  در امور مالی  و حسابداری شرکت  با آقایان محمد علی(بهروز) شیبو، محمد حسن اکابریان ، مرحوم محسن فقیه، سیاوش راد، سید  غلامحسین امامزاده ای ، علی اکبر فرجی و گیور گیس  یوسف زاده(جرج) همکار بودم. سرپرست  واحد حسابدرای  شخصی پاکستانی  به نام ظفر الدین  ملک بود. شرکت خیلی منظم بود  و از کارکنان  به بهترین وجه کار می کشید . اصلاً کارمند جز در حد نوشیدن  فنجانی  چای یا خوردن  بیسکویت  فرصتی نداشت که به امور دیگر بپردازد.

سیستم  کار به نحوی تنظیم شده بود که کارمند می بایست از ما قبل خود مواد اطلاعات  کاری را بگیرد و پس از یک مرحله پردازش‎ ‎آن را به کارمند بعدی تحویل دهد . به عبارت ساده تر چیزی شبیه یک نانوایی که مشتریان ایستاده اند  و هیچ یک از کارگران نمی توانند  از حلقه کاری خارج و یا کم کاری کنند.حدود یک سال  در این شرکت بودم. ساواک هر از چندی به کارگزینی مراجعه می کرد و وضعیت مرا زیر نظر داشت.مسئول کارگزینی در آن موقع سید موسی موسوی بود.‏

تشکیل دادگاه نظامی

در زمستان سال 1352 دادگاه نظامی شیراز تشکیل شد . وکیل تسخیری من و چند تن از هم پرونده ای هایم یکی از امرای بازنشسته ارتش به نام تیمسار همایون بود.در دادگاه یکی از همافران نیروی هوایی بوشهر به نام خاشعی را که در ارتباط با جمشیدی بود نیز آورده بودند.قضاوت دادگاه که همه از افسران ارتش بودند با قبه ها و ستاره های خود نشسته و رو به روی آنها چند نفر جوان به همراه وکیلشان در جایگاه متهم قرار داشتند . تیمسار همایون لایحه دفاعیه ای  را که در پاسخ به کیفرخواست دادستان تهیه کرده بود خواند. ‏


اتهام  ما را تبلیغ اسلام و اقدام علیه امنیت داخلی کشور عنوان کرده بودند.او از ما دفاع کرد و ما را جوانانی خواند  که به  کشورشان علاقه مندند و باید خطا و اشتباه  آنها را بخشید. در اردیبهشت سال 1353 دادگاه تجدید نظر نیز به همین روال تشکیل شد  و در نتیجه از شش نفر عضو گروه، حسین جمشیدی  به یک سال زندان ، عبدالله فاتحی ، سید مهدی موسوی، احمد معصومی  و من هر کدام به شش ماه حبس محکوم و سیمرونی  نیز تبرئه شد.‏


جمشیدی پس از قطعیت یافتن حکم مجدداً راهی زندان شد و شش ماه دیگر حبس را تحمل کرد.سیمرونی مدتی در شرکت ساختمانی  ایران ثابت به عنوان حسابدار  کار کرد.و پس از اعلام رای دادگاه تجدید نظر در سال 1353 به کارش در بانک ملی برگشت. بعد از مرخصی از زندان شکل ارتباط دوستان هم بند تغییر کرد.برادران هر کدام به جایی  رفتند.جمشیدی رو به سوی کازرون کرد و درآنجا به خیاطی پرداخت.

مهندس موسوی به شیراز و احمد معصومی هم به اراک رفت.گاهی که به شیراز می رفتم سری به منزل سید مهدی موسوی می زدم.اما در بوشهر بیشترین رابطه ام با عبدالله فاتحی بود .چون ساواک ما را زیر نظر داشت تلاش می کردیم در آمد و شدها نکات امنیتی را مراعات کنیم.بارها شاهد بودیم ماموران ساواک-که اغلب از کارکنان آن سازمان بودند-ما را تعقیب می کنند.یک روز ماموری به نام احسنی را در خیابان دیدم که من و فاتحی را می شناخت.رو به من کرد و گفت:«به فاتحی بگو که ریش توپی برای چه گذاشته، با این کارش چه می خواهد بگوید؟»‏


وقتی از طریق کوچه بانک صادرات سنگی(خیابان امام خمینی) می خواستم به منزل دامادمان مرحوم اکبر زنگویی فرد  که ساکن محله ی بنمانع بود بروم، در مسیرم توقفی  در مغازه عزیز سالمی (برادر عبدالله فاتحی) می کردم.ابتدا از او سراغ عبدالله را می گرفتم و بعد به ملاقاتش می رفتم.اسم فاتحی را «برادر عزیز» گذاشته بودیم؛ که از نظر ادبی عبارتی دارای ایهام بود؛ یعنی هم فاتحی برای ما برادری  عزیز بود و هم او برادر عزیز سالمی بود!‏

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/RMAEZ69

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir