بوشهر
← همه اخبار
زندان شهربانی بوشهر

زندان شهربانی بوشهر

۲۴ بهمن ۱۳۹۰کد خبر: 85546۲

" نسیمی از دفتر ایام " گوشه ای از تاریخ سیاسی - اجتماعی بوشهر

بازداشت گروهی
علیرضا مظفری زاده

گرچه عده ای که با هم کار می کردیم نهایت مراقبت و دقّت را به خرج می دادیم،‌ اما بی احتیاطی یکی از برادران باعث نفوذ یکی از عوامل ساواک در میان ما شد و او مدتی فعالیتهای ما را تحت نظر قرار داد. مأموران ساواک روزهای هفتم وهشتم اسفندماه سال 1351 به منازل این عده یورش بردند. روز سه شنبه هشتم اسفندماه 1351 ساعت 6 صبح تازه نماز خوانده بودم و هوا تاریک روشن و یا به عبارت بهتر گرگ و میشی بود که ساواکیها به منزلمان واقع در مخ بلند هجوم آوردند.‏

افراد خانه (مادرم و خواهرانم) ترسیده بودند و به خیال اینکه اینها دزد هستند فوراً کلانتری دواس را خبر کردند و دو نفر مأمور شهربانی به سرعت خود را به خانه رساندند! مأموران ساواک نزدیک 90جلد از کتابهای کتابخانه ام به علاوه ی عکس، ‌فیلم،‌ نوار،‌ یادداشتها و هر چه که دم دستشان بود جمع آوری کردند و پس از تنظیم صورت جلسه و امضای مأموران و صاحب خانه با خود بردند.‏


مادر و خواهرانم که می دیدند تنها سرپرستشان به دست ساواکیها اسیر شده است و او را به جای نامعلومی می بردند، گریان و بسیار مضطرب بودند. مادرم با مراجعه به افراد مختلف از جمله رئیس     اداره ی کشاورزی و حتی تجارتخانه ی خانم دشتی (‌که قبلاً نزد او کار می کردم) تلاش می کرد از سرنوشت من خبری به دست آورد،‌ اما در طول دوره ی بازداشتم در ساواک نتوانست و دستش به جایی نرسید.‏


مهندس رجبی،‌رئیس اداره کشاورزی،‌ هم ترسیده بود؛‌ برای اینکه من علاوه بر ماشین نویسی در اداره،‌ مسئول دفترش هم بودم. ساواکیها پس از جمع آوری اوراق و کتابها،‌ به پسر عمویم رحمان جمهیری که خبردار شده و خودش را به سرعت به خانه ما رسانده بود دستور دادند که کیسه های پر از کتاب را بلند کند و پشت ماشین آنها که در کوچه متوقف بود بگذارد. آنها بدون اینکه حرفی بزنند مرا ابتدا  به طرف مسجد دواس بردند و پس از درنگ کوتاهی در آنجا راهی شهر شدند و به ساواک تحویل دادند.

در این یورشها عبدالله فاتحی (دانش آموز)، عبدالنبی سیمرونی (رئیس بانک ملی شعبه بندر ریگ)،‌سیدمهدی موسوی (مهندس اداره ی برق و اهل کازرون)، احمد معصومی (تکنسین اداره ی مخابرات و اهل اراک) و حسین جمشیدی (خیاط و اهل کازرون) نیز دستگیر و  به ساواک منتقل شدند. سمیرونی را در بندر ریگ دستگیر کرده بودند. مأموران ساواک که تاوت لی یکی از آنها بود،‌ هنگامی که وی مشغول خواندن نماز ظهر بوده است وارد منزلش جنب بانک ملی شعبه ی بندر ریگ شده بودند و در برابر سؤال کارکنان بانک گفته بودند که پسر خاله اش آمده و می خواهد او را ببیند.

سیمرونی می گفت که متن پلی کپی شده ی کتاب ولایت فقیه و جزوه ی سخنرانی امام خمینی علیه جشنهای 2500 ساله ی شاهنشاهی را در خانه داشتم و زیر فرش گذاشته بودم که اگر به دست مأموران ساواک می افتاد برایم مشکلات بیشتری درست می کردند. تاوت لی وقتی وارد خانه شد درست روی همان قسمتی از فرش نشست که اعلامیه زیرش بود. آنها دو تا سه گونی کتاب جمع می کنند و در اتومبیل می گذارند و همراه با صاحب کتابها که سیمرونی باشد به طرف بوشهر حرکت می کنند. سیمرونی آن موقع متأهل بود و فرزندش مهدی تازه به دنیا آمده بود.‏


بازداشت گروهی مذهبی در بوشهر که تعدادی از آنها نیز کارمند دولت بودند- یا از نظر ساواک طرفداران خمینی در بوشهر به شمار می رفتند- بازتاب وسیعی داشت و در همه جای شهر پیچید. ماندنی آبیاری که در پاره ای از جلسات ما شرکت    می کرد و در سفر تابستانی با او در اصفهان دیدار کردیم، همزمان با ما، او نیز در اصفهان بازداشت و زندانی گردید.

ما را به محل ساواک بردند و هر یک را در اتاقی جداگانه حبس کردند و تحت فشار روحی و جسمی قرار دادند. از این عده سیمرونی و جمشیدی متأهل و بقیه مجرًّد بودند. ساواک در محل فعلی امور اتباع خارجی- که چند سالی بعد از انقلاب نیز اداره ی ثبت احوال بود- در انتهای شمالی خیابان انقلاب (ششم بهمن سابق)‌ به طرف خیابان خلیج فارس قرار داشت آن مأمور نفوذی که باعث گرفتاری گروه شده بود هم به ظاهر بازداشت و مدتی در اتاق مجاور من نگهداشته شد.ع.ن. گاهی اذان می گفت و زمانی هم یا صدای بلند آواز می خواند. (او که کارمند امور دفتری یکی از دبیرستانهای بوشهر بود بعد از انقلاب اخراج گردید.)‏


در پی این بازداشتها شایعاتی پراکنده شد که با اینها چه رفتاهایی شده یا اینکه اینها با خارج از کشور ارتباط داشته اند. البته من به خاطر آشنایی با زبان انگلیسی چند ماهنامه  و مجله ی خارجی را مشترک بودم که از انگلستان و هلند برایم ارسال می شد. از جمله ماهنامه های ریدرز دایجست  (‏Readers Digest ‎‏) و پلین تروث (‏Plain Truth‏)  و لایف (‏Life‏). ماهنامه ی لایف در یکی از سالها که به علت مشکلات مالی تعطیل می شد بابت بقیه ی حق اشتراک من نامه ای برایم فرستاد و چند کتاب را که معادل باقیمانده ی اشتراکم بود معرفی کرد تا یکی را انتخاب کنم؛‌و من چنین کردم و آنها آن کتاب را برایم فرستادند. (کاری به دین و مذهب آنها ندارم آیا ما با هم چنین رفتاری می کنیم تا چه رسد با یک تبعه  خارجی). با دوستی به نام ارنست لیل هم در کشور آلمان غربی سالها مکاتبه داشتم. در سال 1972 میلادی که مسابقات المپیک در شهر مونیخ آلمان غربی برگزار شده بود اردوگاه ورزشکاران اسرائیلی مورد هجوم مسلحانه ی چریکهای فلسطینی قرار گرفت و تعدادی از ورزشکاران اسرائیلی کشته شدند او تمبر یادبود آن المپیک را که مهر پست مونیخ روی آن نقش بسته بود برایم فرستاد.‏


ساواک بر بازجوییها و فشارهای خود می افزود و تهدید می کرد که ما را به دادگاه نظامی تحویل خواهد داد. تصوّر دادگاه نظامی برای چند جوانی که تاکنون پایشان به هیچ دادگاهی باز نشده بود می توانست‏‎ ‎‏ ترسناک باشد. رئیس ساواک در آن سال سرهنگ خسروزاده و معاون او منوچهر چهره نگار و سربازجوی معروف و خشن ساواک محرم محمودزاده بود. محمودزاده توپ و تشر فراوان می زد و تهدید می کرد و ما را از بیکاری و اخراج و محاکمه در دادگاه نظامی می ترساند تا بتواند اطلاعات بگیرد. چهره نگار و یکی از مأموران به نام بیگدلی مرتب می پرسیدند که تو با این سن و سال خمینی را از کجا می شناسی؟ جواب من هم این بود که شناخت چندانی از او ندارم و به تازگی از طریق رادیو بغداد نامش را شنیده ام.‏


شبی در اتاق یکی از دوستان هم بند بودم که کارمندی از ساواک وارد شد و چند دقیقه نزد ما نشست. ضمن گفتگو فرصتی پیش آمد تا از او راجع به اوضاع بیرون سؤالی کنیم، اما او بدون اینکه پاسخ دهد این شعر را خواند:‏


هر که را اسرار حق آموختند                             مهر کردند و دهانش دوختند    

‏
مأموران از تهدید و فحاشی از سیلی زدن و انواع بی حرمتیها به چند جوان پاک و صادق که جرمی جز حق طلبی و اسلام خواهی نداشتند کوتاهی نکردند. آنها با سایر گرفتار شدگان نیز رفتاری مشابه و یا حتی تندتر داشتند. سیمرونی که با معصومی در ساواک هم سلول بود، ‌نقل می کرد که سید حسن موسوی نژاد    (که در خیابان ششم بهمن مغازه ی خیاطی داشت) را برای مدت زمان کوتاهی به سلول آنها آوردند و بعد او را بردند و مورد کتک کاری قرار دادند به طوری که صدای او را می شنیده که بلند بلند می گفته خداوند روز قیامت بین من و شما داوری کند.‏


زندان شهربانی بوشهر


بعد از اتمام دوره ی بازجویی در بازداشتگاه ساواک،‌ روز آخر اسفند 1351 ما را به زندان شهربانی بوشهر تحویل دادند. در آن روز در مسیرمان از بازداشتگاه ساواک تا زندان شهربانی،‌مأموران مسلح چیده بودند. در زندان شهربانی این گروه را در اتاق های جدا از هم جا دادند؛‌ سایر زندانیان از افراد عادی با جرایم مختلف بودند. ‏


زندان شهربانی ساختمانی در بافت قدیم بوشهر و در محله ی شیخ سعدون (کوتی) و نزدیک به مسجد بودکه آن را به شکل زندان درآورده بودند. مالک اولیه ی ساختمان،‌گشمردی (کارمند گمرک) بود که آن را به فرمانداری بوشهر فروخته بود. ساختمان دو طبقه داشت که چهار طرف آن اتاق بود و حیاط آن در وسط،‌ با آب انباری که در میان حیاط قرار داشت.‏


زندانیان به زودی با ما انس گرفتند و وقتی که از وضع ما آگاه شدند علاقه ی بیشتری به ما پیدا کردند. بیشتر زندانیان محلی بودند. سیمرونی که صدای خوشی داشت شبهای جمعه در مراسم دعای کمیل که در زندان راه انداخته شده بود مرثیه می خواند و زندانیان را به گریه می انداخت؛‌ حتی زندانبانان نیز تحت تأثیر قرار می گرفتند. خدای رحمت کند یکی از زندانبانان را؛ پاسبان (حاج) احمد خوش طینت که   می گفت من وقتی اینها را می بینم به یاد اسارت امام زین العابدین (ع)‌ می افتم. پاسبانان حیدر محمدی باغملایی، ‌ماشاء الله بحرانی، ابراهیم جعفری،‌ علی مظفری و استوار غلامحسین مظفری از جمله نگهبانان زندان بودند و پاسبان حسن نامدارفرد مسئول فروشگاه زندان بود. علی اکبر جمهیری نیز که هم محله ای و از بستگان بود در بخش انگشت نگاری زندان که در طبقه ی بالای ساختمان قرار داشت کار می کرد. از زندانیان عادی اسامی بعضی به خاطرم مانده است: مرحومان حاج نجف ناصری،‌عزیز اصلانی و اسماعیل خلیلی که ظاهراً به خاطر اقدام به قاچاق به زندان افتاده بودند. اما لازم است اضافه کنم که در استان ما متاثّر از روحیه ی مذهبی حاکم بر منطقه ، ‌قاچاق مواد مخدّر، ‌مشروبات الکلی و اسلحه صورت  نمی گرفت یا موارد آنها بسیار نادر بود. قاچاق مواد غذایی و پوشاکی و سیگار را هم خلاف و جرم     نمی دانستند.‏


در اردیبهشت ماه سال 1352 که در زندان بوشهر بودم مادر و بستگانم خبر آوردند که اهالی جفره ی علیباش و باغ ملّا و لیل ها (‏Lil‏)- لیل بحرینی و لیل دروئی- که محلّه های آنها در محدوده ی پایگاه هوایی واقع شده است، در حال تخریب خانه های خود و انتقال به نقاط دیگر هستند.‏


زندان عادل آباد شیراز


تا اواسط اردیبهشت ماه ما را در زندان بوشهر نگه داشتند. زندان عادل آباد شیراز به تازگی افتتاح شده بود و زندانیان دژ برازجان با همه ی کادر نگهبانی و مأموران شهربانی به شیراز منتقل شده بودند. دستور اعزام گروه ما به شیراز داده شد. روزی همه ی ما را به گاراژ مسافربری اتومیهن (زره پوش) در خیابان صفوی آن روز بردند و بدون هیچ تشریفات خاصی دست هر یک از ما را به دست یک مأمور ژاندارم دستبند زدند و ما سوار بر اتوبوس معمولی همراه با سایر مسافران حدود ساعت 10 صبح راهی شیراز شدیم؛‌ بدون اینکه ما را بدرقه کنند یا اطراف ما کسی جمع شود یا حرفی بزنند نزدیک غروب آفتاب به شیراز رسیدیم. ما را یک راست به دفتر زندان عادل آباد – که در آن موقع تقریباً بیرون شهر شیراز واقع شده بود- بردند. ابتدا ما را مدتی در بند انتظار نگه داشتند و بعد از گرفتن وسایل شخصی و پوشاندن لباس مخصوص زندانیان، ما را در بند 1 زندان که طبقه ی پایین آن مخصوص زندانیان سیاسی بود جای دادند. بالای سر ما دارالتأدیب اطفال و طبقه ی سوم بند جای زنان بزهکار بود. شبهای شنبه قاضی عسکری را می آوردند و او را برای زنان روضه می خواندند.‏


زندان شیراز به تازگی شورشی را پشت سر گذاشته بود. بعد از جشنهای 2500 ساله،‌رژیم شاه سیاست سخت گیری بر مخالفان را در پیش گرفته بود و آنها پس از شورش،‌ زندان را واقعاً زندان کرده بودند. در طبقه ی پایین،‌سلولهایی وجود داشت تقریباً 4×3 متر در 2 ردیف که درهای آنها روبه روی هم باز می شد و وسط آن،‌راهرویی طولانی با عرض حدود 4 متر بود درها نرده های آهنی محکمی داشتند که در طول شبانه روز به استثنای موارد خاص- مثلاً دستشویی یا وضو- به روی زندانیان بسته بودند. در هر سلول،‌ سه تخت سه طبقه برای نه نفر تعبیه شده بود. گروه ما را در دو سلول و در بین سایر زندانیان سیاسی جای دادند. هر دو سه روز یکبار افراد چند سلول را با هم به مدت نیم ساعت برای هواخوری و گرفتن آفتاب به حیاط می بردند تا چند دقیقه ای قدم بزنند. بعضی وقتها هم مهندس عزت الله سحابی- که یکی از زندانیان سیاسی در عادل آباد بود- در سلول روبه رو پشت در بسته حرکات نرمشی را شروع می کرد و زندانیانی که او را می دیدند در سلول خودشان آن حرکات را تکرار می کردند.‏


می دانیم که معمولاً زندان جایی برای دوره ی بعد از اتمام بازجوییهاست تا زندانی بقیه ی ایام حبس خود را بگذرانند. در زندان شیراز وقتی که بچه های مسلمان هنگام مغرب به نماز برمی خاستند،‌ هم زمان مأموران از بلندگوی زندان ترانه های خوانندگان زن آن زمان را با صدای بلند پخش می کردند تا با وارد کردن فشار روحی بر آنان محیط زندان را برایشان سخت تر کنند. گذشته از اینکه بلندگوی زندان از اول صبح تا سر شب روشن بود و نام زندانیان عادی را که ملاقاتی داشتند با صدای بلند می خواندند. خود این عمل برای سیاسیها که ملاقات نداشتند یا فقط روزهای خاص،‌ آزار دهنده بود.  ‏
‏      ‏

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/V5QZGS3

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir