
تئاتر بوشهر در دهه سی
رنگین پوست بود و نیازی به سیاه کردن چهره نداشت. صحبت کردنش با زبان سنگین و الکن و جا به جا کردن جملات، باعث خندیدن تماشاگران میشد. در کنارش «احمد پوردرویش» ایفای نقش
تئاتر بوشهر در دهه سی
نویسنده: حسین دهقانی
کمدی در بالاخانه ی فروتن در محله ی کوتی در دهه ی سی
او خود رنگین پوست بود و نیازی به سیاه کردن چهره نداشت. صحبت کردنش با زبان سنگین و الکن و جا به جا کردن جملات، باعث خندیدن تماشاگران میشد.
در کنارش «احمد پوردرویش» ایفای نقش حمّال فربه بازار با جُل بزرگ حمل بار و شلوار تا روی زانو بازی میکرد. وقتی او با آن بدن چاق و چشمان چپ کرده راه میرفت، همه را از خنده رودهبُر میکرد.
نقش پادشاه به عهدهی «جمال طهماسبی» بود. او دو وزیر دست راست و دست چپ داشت که با هم مخالف بودند. مثل دو وزیر داستان قدیمی «امیرارسلان» یعنی «قمر وزیر» و «شمس وزیر»، که اولی شخصیتی منفی و دومی مثبت داشت. پادشاه برای جابهجا کردن کرسی شاهی به یک حمّال نیازمند بود و با وساطت دو وزیر، سیاه را برای انجام ماموریت به بازار شهر میفرستادند. سیاه اندکی بعد از حمّالباشی به دربار میآمد و از همین جا اختلاف شدید میان سیاه و حمّال از یک طرف و دو وزیر از طرف دیگر آغاز میشد.
حمّال از در کاخ شاهی داخل نمیآمد، یعنی چاقی مانع ورود او میشد و در همینماجرا نمایش را به اوج کمیک نزدیک میکرد. بعد از آن که با هزار زور و ترفند وارد دربار میشد، میان دو وزبر و سیاه بر سر حمّال چانهزنی شروع میشد؛ یکی او را برای حمل تخت قبول میکرد و دیگری هرگز اجازه نمیداد حمّال به تخت دست بزند. سیاه هم در این میان گاهی طرف حمّال، زمانی با وزیر دست راست و دقایقی با وزیر دست چپ کَلکَل میکرد و همین برخوردها گاهی هم فیزیکی میشد و به کتکزدن حمّال میانجامید و باعث خنده و ذوق تماشاگران میشد. در پایان تازه معلوم میشد که تخت از در کاخ خارج نمیشود. سرانجام با آمدن شاه و میانجیگری، کار فیصله پیدا میکرد.»
نمایش در دو پرده به اجرا درمیآمد و زمان آن بستگی به گرفتن بازی دو بازیگر سیاه و حمّال داشت. برای کاخ شاهی از حجلههایی که در عروسیها با پارچههای رنگی میساختند، استفاده میشد. محل نشستن تماشاگران از چوب یا سنگ بود و سطح آن را با گلیم و یا برزنت میپوشانیدند. هر تماشاگر با خودش شیشهیی آب میآورد. کارگردان در پایان اجرا از تماشاگران میخواست که نمایش را برای دیگران تعریف نکنند.
«اصغر چالی» پیشکسوت تعزیه و تئاتر در بوشهر به جرأت میتوان گفت که در اواسط دههی سی، منزل اصغر چالی در محلهی کوتی راحتترین مکان برای اجرای نمایشهای ملودرام و کمدی در سطح بوشهر بود. این خانوادهی هنر دوست از پدر و مادر گرفته تا برادران، همه مشتاقان هنر تئاتر و تعزیه بودند. اولین تعزیههای بوشهر در میدان مقابل منزل آنان و توسط مرحوم حسین چالی پدر بافرهنگ این خانواده شکل گرفته بود. مادر اصغر خود طراحی و دوخت لباس تعزیه میکرد و اصغر چالی خیاطی با ذوق و هنرشناس و ماهر بود. دوخت لباس تعزیهی موجود در بوشهر از ابتکارات این زندهیاد بود. وی در یراقدوزی لباسها و طراحی میدانهای تعزیه و حفظ و نگاهداری متون شبیهخوانی مهارت و دقتی تمام داشت. او همچنین خود موسیقیدانی برجسته و نوازندهیی چیرهدست و استاد در ساز نی، فلوت و قرهنی بود. او اولین رهبر ارکستر موسیقی ماتم به حساب میآمد، حتا در اعیاد مذهبی به اجراهای شاد موسیقی میپرداخت. اصغر کمدینی کممانند و بذلهگویی کمنظیر نیز بود. شاید وی اولین شخصی باشد که آرشیو لباس تعزیهاش در خانه بیهمتا بود و از تمام محلات بوشهر از لباسهای او در تعزیههای خود استفاده میکردند. خود یاد دارم که لباس لشکریان و عُمرسعد را برای تعزیهی خواجهها از منزل و آرشیو اصغر چالی میبردیم. گروه موزیک او همیشه به سایر محلات بوشهر میرفت و در زمان خود از مدرنترین سازهای جهان مثل ترمپت، قرهنی و نیهای کلیددار، ساکسیفون، طبلهای بزرگ و ریز بسیار خوشساخت و معروفی استفاده میکرد. در آهنگسازی برای مراسم ماتم استاد بود و گروه او بهترین موزیک مراسم و مناسک روزها و شبهای عزاداری به حساب میآمدند. لباس متحد و یک شکل برای اعضای موزیک محلّهی کوتی از جمله ابتکارات او بود. وی همچنین در کارگردانی تعزیه از استادان بنام عصر خود به شمار میرفت. تلاش و جنب و جوش وی در دههی محرم قابل ستایش بود و مثالزدنی. چون در مورد اجراهای تعزیه در کتاب «تعزیه در بوشهر» از او سخن گفتهام، دیگر به این مبحث نمیپردازم و به بخش دیگر ارزشهای زنده یاد اصغر چالی بسنده میکنم و امیدوارم که روزی منزل کوچک و محقّر این مرد با کفایت در امر هنر، مرکز و موزهیی برای دوستداران و علاقهمندان هنر تئاتر و تعزیه شود. اجرای نمایش در منزل چالی اما نمایش در منزل اصغر چالی خود فصلی مهم در تئاتر خانگی است که در اواسط دههی سی شروع شد و در پرورش بازیگران تئاتر و موسیقی در سالهای بعد بسیار موثر بود. کسانی مثل عباسعباسی، مهدیعباسی، مهندسی، رسایی، بشکوه، چمکوری و نگارنده و سایر هنرمندان تئاتر و موسیقی در مکتب این هنرمند درس هنر آموختند. اجرای تعزیه تنها در دههی محرم اتفاق میافتاد و بقیهی ماههای سال به جای تعزیه، نمایشهای کمدی و ملودرامهای ایرانی به اجرا درمیآمد. در طبقهی بالای خانه، سالن بزرگی یا در واقع اتاق بزرگی وجود داشت که در آن روضهخوانی زنانه برگزار میگردید. در یک سمت آن سینه میزدیم و در بخش دیگر تعدادی اندک تماشاگر (حدود سی نفر) جا میدادیم. اجراها توأم با موسیقی بود که در میان پردهها اجرا میشد. خود اصغر چالی به همراه اجرا، قطعاتی از موسیقی بوشهری، مثل «خیامخوانی» و «یزله» با فلوت مینواخت و مرحوم ماشاءالله جزیرهیی معمولاً ترانههای خیام را میخواند و مجلسداری میکرد. نمایشها بیشتر اقتباسی از اجراهای متداول در ایران بود، یعنی تئاتر ترجمه شده که بیشتر شکل ایرانی داشتند اما معلوم بود که تم و اندیشهی آغازین مربوط به تئاتر اروپایی میباشد. به جای شخصیتهای آن، آدمهای ایرانی و با فضای ایرانی طراحی شده بود. گاهی هم از کمدیهای موجود در بوشهر مثل «کلیدم محک رفته» و یا «آقا سیاه» در شکلهای مختلف استفاده میشد. نمایشها دو پردهیی بود و میان دو پرده گروه موسیقی تماشاگران را سرگرم میکردند. معمولاً بلیط فروخته میشد، بلیط عبارت بود از کاغذهای رنگی خطکشی شده که نام نمایش با دست روی آن نوشته میشد و به مبلغ دو تا پنچ ریال به فروش میرسید. گاه به دلیل استقبال تماشاگران که همه از اهالی محل بودند، دو سانس در عصرها اجرا میشد. جالب بود که همهی زنان و دختران محل که معمولاً در تعزیه نقش بازی میکردند، در این اجراهای خانگی حضور پیدا کرده و گاهی به بازی تمایلی نشان میدادند و این شاید آغازی بود برای حضور دختران در عرصهی هنر تئاتر در بوشهر. از نیمکتهای چوبی برای نشستن تماشاگران استفاده میشد و پردهیی پارچهیی که با سیم و حلقه مهار شده بود، فضای سن را از محل تماشاگران جدا میکرد. اتاق کوچکی در پشت سن بود که در چوبی آن داخل سن باز میشد. از آن برای محل هنرپیشگان، ورود و خروج آنان و همینطور تعویض لباسها استفاده میشد. از قوطیهای خالی روغن که رنگ شده بود، به عنوان پروژکتور صحنه استفاده میکردند. در نمایشهای تاریخی همان لباسهای تعزیه با اندکی تعمیر در تن بازیگران میرفت. از بسیاری از ابزارهای تعزیه مثل شمشیر، سپر، کلاهخود و چکمه در مواقع لزوم استفاده میشد. در صحنههای غمگین مثل مرگ مادر یا پدر ، اصغر چالی با نی، قطعاتی سوزناک مینواخت. تمام نمایشها به صورت فیالبداهه به اجرا در میآمد. ابتدا داستان برای بازیگران گفته میشد و سپس نمایش با تمرین جدی و چند روزه شروع به کار میکرد. انضباط در تمرینها بود و اگر کسی سر تمرین نمیآمد، مورد شماتت سایرین قرار میگرفت و گاهی به جای او از کسان دیگری استفاده میشد. مطلبی که لازم میدانم به آن اشاره کنم و شاید در جایی دیگر باید به طور جدی به آن پرداخت، پیدایش نمایشهای ملودرام بعد از کمیک است. ظاهراً در تاریخ تئاتر جهانی ابتدا تراژدی و درامهای غمگین خلقت یافته و سپس احساس نیاز به تئاتر کمدی شکل گرفته است اما در بوشهر درست برعکس است، یعنی در آغاز این خرده نمایشهای کمدی بودند که اجرا میشدند و بعد ملودرام به وجود آمد. البته اگر اجراهای نمایش ماتم را که در تعزیه تبلوری مییافت، از این مقوله جدا کنیم و نادیده بگیریم. تئاتر «تلاش معاش» نویسندهی این اثر نمایشی بر من معلوم نیست زیرا در آن زمان سوژههای در ارتباط با معیشت و تلاش مردم در جامعه به فراوانی دیده میشد. در بوشهر شرایط برای دریانوردن به گونهیی است که تنها با اشتراک و همدلی میتوانند بر مشکلات دریا فایق شوند. حالا چه صیادی باشد و چه دریانوردی و چه جاشوگری یا موزیری. همهی کارها در جمع میتواند نمود داشته باشد و نتیجه دهد. به سختی میتوان نوع کار مجرد را در بوشهر جستوجو کرد. «تلاش معاش» داستان زندگی مردی میان سال بود که دو فرزند داشت که یکی در کنار پدر کار و کوشش میکرد و دیگری حاصل دسترنج پدر و پسر کوچکتر را به زور از آنان میستاند و خرج عیاشی و تنپروری مینمود. در پردهی اول نمایش پدر سعی میکرد با الگو قرار دادن فرزند کوچکتر، توجه پسر گمراهش را به زندگی و انسانیت جلب کند و او را از حوادث و اتفاقاتی که در کمینش هستند، برحذر دارد، اما جوان سرکش و یاغی پدر را شماتت کرده و به زور از او پول اخاذی میکرد. بر اثر فشارهای فرزندان ناخلف، در پردهی دوم پدر به بیماری شدید قلبی دچار میشد و از دست دکتر هم کاری ساخته نبود. پدر در حالی که سرش در دامان فرزند کوچکتر بود، زندگی را بدورد میگفت و فرزند ناخلف زمانی میرسید که همه چیز تمام شده و دیگر پدری در قید حیات نبود. نمایش «قلب مادر» این نمایش که از روی شعر معروف «قلب مادر» ایرج میرزا افتباس شده بود به صورت فیالبداهه به اجرا درمیآمد. داستان فرزندی بود که برای رضایت معشوقه و امیال او حاضر میشد که به هر تقاضای او گردن نهد. معشوقه از او میخواهد که قلب مادر را به او تقدیم کند و پسر ناخلف هم فرمان زن را اجرا میکند و زمانی که با قلب گرم مادر قصد رفتن به خانهی معشوقه را دارد، پایش به سنگ میخورد و قلب از دستش روی زمین میافتد. قلب به آرامی ندا میدهد که: ـ آخ! پای پسرم به سنگ خورد. در اواخر دههی سی شمسی با مرگ ناگهانی عبدالرحیم ملاحزاده که بازیگری ماهر بود و نقش شمر را در تعزیههای میدان مادر اصغر چالی بازی میکرد، برای مدتی تعزیه و نمایش تعطیل شد و بازیگران نمایش پراکنده شدند. شهربانی وقت نیز جلو اجراهای تعزیه را گرفت و مانع تجمع تعزیهبازان بوشهری گردید. در نتیجه، چراغ خانهی تعزیه به خاموشی گرایید و کلیهی فعالیتهای تئاتر آن تا به امروز از یاد و خاطرهها رفت.نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: bushehr.hozehonari.ir