بوشهر
← همه اخبار
جدال مدعی با دبیر بازنشسته

جدال مدعی با دبیر بازنشسته

۲۲ دی ۱۳۸۹کد خبر: 85051۱

برگزیده اولین جشنواره طنز نوشتاری (طنزوک)‏

  
 
جدال مدعی با دبیر بازنشسته

‏ احمد منصوری‏
  برگزیده اولین جشنواره طنز نوشتاری (طنزوک)‏


  
  شبانگاهی بیگاه یاری از در درآمد و نارسیده مژدگانی خواست که به به! شنیده ام از عذاب الیم اشتغال برستی و به نعمت عظیم بازنشستگی نشستی. این چه سرورانگیز حکایتی است و چه طرب خیز دولت ذی قیمتی! جای آن است که این بیت شعر تر را در هر نافله ای سحر صد بار ورد مکرر کنی. ‏


  بدین مژده گر جان فشانم رواست
  که این مژده آسایش جان ماست ‏


  تو را باید به صد زبان سپاس بی قیاس گفتن که از دست اشرار ناس و دودمان فرقه ی خناس و رفتن به کلاس آسودی. ‏


  دمی آب خوردن پس از بد سگال       ‏
  به از عمر هفتاد و هشتاد سال ‏

  چه ضرورت که علی الصباح ناشتا، پریشان و افتان و خیزان به مدرسه رفتن و به چاشتگاه با سرو ریش غباری و روی و آستینی گچ کاری به خانه درآیی. یک روز با شلوار منقش به مهر آدامس و دیگر روز با موتوری پنجر از شر اجنه ی ناس. ‏


  آری ز عذاب دانش آموز          هر کس که برست شکر باید
  زیرا که تهمتن ار تو باشی       سی سال معلمی نشاید ‏


  گفتم چه با جوش و خروش خبر آوردی و یک باره بیچاره پدرم را درآوردی؟ گویی نام حقیر فقیر را در زمره ی برندگان سمند دیده ای یا اقلاً پراید و پژو یا شنیده ای هم وزن مرا اسکناس می دهند یا اقلاً یک دست لباس! و اگر نه ای عزیز بی تمیز موزی خوردن و پوسته ای دور افکندن و آب میوه ای مکیدن و کیسه اش مچالیدن که یادگار عهد بوق است و خبر رایج در هر چهار سوق که این شتری است که بر هر دری زانو می زند. سخن نوآر که نو را حلاوتی است دگر!‏


  بی گمان ندانی که بدین کار شیفته ی سینه چاک هلاک و واله و عاشق بودم و با تدریس و کلاس موافق! خود این حرفه را به جان برگزیده و همه آفات آن را به خود خریدم و دیدم آن چه دیدم. ‏

  به نادانی گرفتم کوره راهی      ندانستم که می افتم به چاهی ‏
  به دل گفتم رفیقی  تا به منزل      ولی دیدم رفیق نیمه راهی ‏


  آری نه تنها دندان بر جگر افشردم که جان شیفته را به کار بردم، خون دل خوردم و خار ناخورده بار بردم، و خدا را سپاس که بی آبرو نمردم و اکنون نیم رمقی در کالید دارم و گرنه توان جسم را کاستی گرفته و قامتم را ناراستی. جفت جهان بین را بعد از فرسودن چند دوجین عینک به تیغ جراح سپرده و از دو گوش یکی را کر و یکی را به در برده و اکنون از درد هر دو زانو و یک مچ دست آزرده ام.

‏
  یاد روزی که روی کوه بلند      مرغ بر روی تخم می دیدم
  می شنیدم صدای قلب زمین    دانه در زیر شخم می دیدم ‏
  سینه چاک معلمی بودم          کُشته ی درس و عاشق شاگرد
  ناموافق به نفس راحت خواه      بودم اما موافق شاگرد ‏


  گفت: مرحبا بدین محبت رایگانی و آفرینا بدین عشق آسمانی که ولد الناس را نثار کردی که امروز تو را چون عبد خداوندگارند و به کرنش در انتظار! هم تو را به تعظیم و اکرام بر می خیزند و هم جواهر سپاس به دامانت می ریزند. تو را از آنان حق ایام پیشین به تمام یقین اداست و حاجات تو را در هر مقام به جد و جهد روا. خنکا از این عمر گرانمایه و حبّذا از این کرامند سرمایه که در روز توانایی اندوختی و در شام ناتوانی ات به کار آید .‏


  دی با هزار خون دل خود خریده ای   ‏
  نقدی که مایه ایام فترت است ‏


  حتماً شنیده ای زبزرگان که گفته اند آن چه گناه نیست یقیناً محبت است ‏


  از دی مگو که خواری بسیار رفته است     ‏
  امروز گو که همه عیش و راحت است ‏
  با سوز دل گذراندی جوانی ات      ‏
  تا در زمان پیری ات امروز عزت است ‏


  پاداش خدمتت بخور و غصه هم مخور این دستمایه برایت غنیمت است ‏


  سرمایه ای بود که تو را سود می دهد     ‏
  این دولتی بود که سراپاش برکت است ‏


  آن قدر از این سنخ سخنان مفت گفت که طاقتم را طاق نمود و دلم را آماده ی استفراغ! که زبان خشکیده به ناگاه در دهانم به پرخاش چرخید و گفتم: تو نه یار موافقی که دشمن غدار فاسقی. چه خر مهره ها که مفتی مفتی سفتی و چه رویاهای دیرین تعبیر شیرین کردی که گویی گنج بی رنج یافته کم مانده که احباب ناباب را به سور نایاب فراخوانی و کارت دعوت بچاپانی که در زمره توانگرانم به حساب آرند و در شمار اولوالالباب! راستی که رفیق را بی خبری از رفیق مصیب عظیم است و عذاب الیم!‏


  تو هیچ ازدل بیمار من خبر داری؟      ‏
  که خون دل زغمم کار خویش می نوشم ‏
  ندیده ای که به پایم دو پاره جوراب است    ‏
  زور نمی روم و لنگه لنگه می پوشم ‏


  آری امروز نه تنها نیروی فرو کاسته پایمال که فریز و کولر و یخچال نیز بازنشسته اند!‏
  به ناگاه مدعی چنان غرید که بند دلم برید که واعجبا  از این مقال و شگفتا از این دگرگونی حال که جواب آن جناب بوی ناصواب دهد و مقال او را به رنگ کلام بی حساب و کتاب باشد. ‏


  نشنیده ام آخر از تو ای دوست       یک معنی بی فروغ هرگز ‏
  جایی که به حق توان سخن گفت     جانا سخت دروغ هرگز


  پنداشته ای که از جمله ی حسودانم و دولتمندی و جاه و رفاه تو را شکیب نتوانم و یا گفته ای که شاید از نابخردانم و یا به وهم گفته ای که چنین و چنانم. بدان که پایگاه عزت تو مایه افتخار ما و دستگاه راحت  تو سرمایه ی روزگار ماست. گفت و گفت و گفت که از ذخیره ی شکیبایی به من کاست و به ناگاه از وجدانم نهیب برخاست و گفتم تو که شیشه ی عمر مرا ریز ریز و کاسه ی صبر مرا لبریز کردی. چند از این نسبت ناروا و چه سود از این سودا که مرا کذب می شماری و بر جگرم خار عذاب می کاری و گفته ی مرا از حقیقت محض عاری می پنداری؟ بدان که گفتار تو سراسر ناصواب است و بی جواب که گفته اند: ابلهان را جواب خاموشی است. بر آن چه می گویی نه جای شکیب است و طاقت که مایه ی کمال خجالت! ‏


  شاید در عالم خواب برایم گنج بی حساب دیده ای و بر بالایم قبای نو بریده ای. یا از خرمن جای غیب برایم خوشه چیده ای و یا از نااهل شایعه ای نشنیده ای. بدان ای جان به ظاهرارجمند و رفیق از پیش کرامند. آنچه به مشام مبارک رسیده بوی داغ کفل الاغ است نه بوی دلجوی کباب و تو موج سراب را بی گمان فوران آب دیده ای. ‏


  ما از دل زار خود باخبریم   همسایه برایمان خبرها دارد


  سخن بدین جا که رسید مدعی چون سپند بر آتش پرید و پیرهن طاقت درید که وا عجبا وا حیرتا وا شگفتا چه می گویی؟ یعنی تو را حکم بازنشستگی به همراه سکه ی زر در همایشی با کرّ و فرّ نداده اند؟ ‏


  گفتم نه جانم آرامتر!‏
  گفتی شتاب رفتن من از برای توست  ‏
  آهسته تر برو که دلم زیر پای توست ‏


  آن یک نیم برگ ‏A4 ‎بود که بی گاه و بی خبر انداخته بودند از زیر در! آهی کشید و گفت: نه تنها حیرت مرا دو چندان کردی که در روده ی پیچاپیچ من نی سنبان!‏


  گفتم: خواهشی دارم گفت: فرمایش. گفتم: دیگر نه جای اندوه و فریاد است و نه هنگامه ی مرافعه و بیداد. که اگر این خبر به طراران آبروی برسد و کاسبان بی جنبه ی کوی، با امثال من کنند آن چه کنند. ‏


  زینهار از رفیق بد زنهار        فقنا ربنا عذاب النار ‏


  بدان که دیگربه هیچ روی با آنان نتوان سخن گفتن از خرید نسیه و حساب کردن سر برج که آبروی نداشته بر باد است و مایه دردسر زیاد. که قول سعدی خلاصه ی این عبارت است «و اعلان خسارت مصیبت دوگانه است یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه!»‏


  مگوی انده خویش بر دشمنان ‏
که لاحول گویند شادی کنان

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/B6HVPN6

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir

جدال مدعی با دبیر بازنشسته | بوشهر