
آه از این حضور مختصر
رضا معتمد
آه از این حضور مختصر
رضا معتمد
ای شکوه آخرین سلام از زبان آخرین نفر
و ای فروغ آخرین نگاه در غروب آخرین سفر
آن چه را خیال می کنم در غیاب چشم های تو
چارگوش سرد خانه ای ست از فروغ عشق بی خبر
سرنوشت من بدون تو سرد و بی صدا شکستن است
یا هنوز پیش من بمان یا شکسته ی مرا ببر
روح نازنین شهر را خستگی اسیر کرده است
نامه ها تمام بی جواب، حرف ها تمام بی اثر
از همان دمی که می روی کار من مرور کردن است
از خودم سوال می کنم :« راستی چه می شود اگر،
باغ ها دوباره بشکفند، شاخه ها دوباره گل دهند
بین چند روزنی که هست سر زند سپیده ی سحر؟»
با تو می توان امید داشت در رکاب عشق طی شوند
روزهای تلخ ناگزیر، راه های سخت ناگذر
ای درخت آرزوی من ای درخت آرزوی ما
عشق بار دیگر از کدام شاخه ی تو می دهد ثمر؟
در حصار تنگ تشنگی بار دادنت شگفت نیست
همچنان که سبز مانده ای در حصار این همه تبر
زخم عاشقی زبان نداشت یا اجازه ی بیان نداشت
ناتمام ماند حرف ما، آه ازاین حضور مختصر
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: bushehr.hozehonari.ir