
کولهی صورتی؛ میراث نوه شهید در مسیر کربلا
پیرمردی که با کولهای صورتی از کنار موکبها میگذشت، تنها یک زائر نبود؛ او بر دوش خود، قول ناتمام نوهی شهیدش را به نیابت از او، راهی کربلا کرده بود.
کوله صورتی
هنوز جلوی کولر آبی نفسی تازه نکرده بودم که همسرم گفت: «نگاه...» سرم را چرخاندم. پیرمردی با آن سنوسال، کولهای صورتی روی دوشش انداخته بود و آرام از کنار موکب رد میشد.
خواستم بلند شوم، اما پاهایم فرمان نمیبرد. صدایش زدم: «عامو... عامو...» باد کولر صدایم را تا ته موکب برد، اما پیرمرد رفت. چند نفر از پشت سرش برگشتند و گفتند: «کارش داشتی؟»
گفتم: «میخواستم باهاش مصاحبه کنم... راستی، چرا کولهش صورتی بود؟» مرد میانسالی گفت: «بایی، نوهش شهید شده. با هیشکی هم مصاحبه ناکُنه.» بعد به کوله اشاره کرد و گفت: «کوله، مال نوهشه. بهش قول داده بود امسال با هم اُوندن کربلا... حالا به نیابت اون اُوندن.
گالری تصاویر (۱)
نظرات
در حال بارگذاری…