
کوچه های خالی - زهره زنگنه یوسف آبادی
برگزیده جشنواره های ملی و استانی
کوچه های خالی....
زهره زنگنه یوسف آبادی
مامان می گه:(( از خاک برداشتیمون، کاشتیمون تو گل))
باباسرش را تکان می ده ودست می کشه روی پای ورم کرده اش. سر ژولیده ی بابابزرگ از زیر لحاف بیرون می یاد. ریش های کرکی ش مثل دانه ها ی برف صورتش را پرکرده. برفها همراه دهانش تکان می خورند و می گه: ((اگردانی نان دادن ثوابه تو خود می خور که بغدادت خرابه)) چراغ اتاق که خاموش می شه سایه ی تنهای بابا، روی دیوار بالای سرم می نشیند. جرقه ی سیگارش وقتی که بالامی یاد پرنورترمی شود و دوباره که پایین می ره کم نور و بی جان می شود! داداش رضا یواشکی از در تو می یاد و می سُرد زیر پتویی که قبلاً زیرش را با بالشتش پر کرده . آهسته می پرسه: "- کسی نفهمید؟" دستم را از زیر پتو بیرون میارم و می گیرم طرفش. دوتا شکلات می آیدتوی دستم. بهش می گم:"-هیچ کس.فقط آبجی ملیح! " پرده ی اتاق مثل زنی قدبلند است که باد زیرلباسش افتاده،تکان می خورد و سایه اش روی دیوارروبرو می رقصه. داداش رضا به زنِ قدبلندِ روی دیوارخیره شده. من به او و زن روی دیوارنگاه می کنم. سینه ی صاف داداش رضا آه بلندی می کشد و سرش زیر پتو گم می شود.
مامان می گوید: ((از خاک برمون داشتی کاشتیمون تو گِل )) بابابزرگ می گوید: (( تو خود مِی خور که بغدادت خرابه)) بابا روی پای ورم کرده اش دست می کشد.
توی درگاهی اتاق،عمه شهین نفس نفس می زند وچادر را ازسرش برمی دارد. می گه:- این پله ها جون آدم رومی گیره! عمه، راه که می ره قلمبه هایی که از پهلوها ش آویزان مانده، تکان می خورد ومی رقصد. کناربابابزرگ که می نشینه، چینهای دامنش چِل تکّه می شود. پیچ رادیو توی دستهای بابابزرگ تاب می خورد. هِی چپ و راست می رود وصدای خِرخِرش توی حرف های عمه شهین می افتد.عمه،قربان صدقه ی بابابزرگ می رود. بابابزرگ امّا، نگاهش هم نمی کنه. عمه به مامان نگاه می کنه و می زند زیرگریه. مامان سرش را می اندازد پایین.عمه شهین بس که گریه می کند چشم هاش می شه مثل قورباغه. ظهرکه شوهرعمه می یاد دنبالش،عمه توی پاشنه ی در پا زمین می کوبد و دوباره گریه می کند. با چشم های پف کرده مثل قورباغه ی چاقی شده که بالا وپایین می پرد. هِی چنگ می زند به یقه ی شوهرش. می گه: "- تقصیرتو بود. همش زیرسرتوبود وگرنه داداشم همچین آدمی نبود! "
عموکاووس یقه اش را ازدستهای عمه بیرون می کشد و می گه: "- حالا ما شدیم آدم بده؟ "مادر خودش را می اندازد وسط. "- شماکوتاه بیاین آقا کاووس. " صدای آژیربلند می شه. مامان من را می زند به بغل و تلوتلوخوران می دود. پشت سرمان، بابابزرگ را می بینم که توی دستهای عموکاووس وعمه شهین آویزان مانده و او را به زور روی زمین می کشند ودنبالمان می آیند. مامان می دوه. من توی بغلش بالا و پایین می شم و بابابزرگ و عمه شهین هم بالاپایین می شوند. عموکاووس هم.
آن روزامّا،هیچ کدام ازما ندویده بود. همانجا منتظربودیم. آنجاصدای آژیرنبود امّا صداهای ترسناک تری می آمد. انگار دیو بزرگی توی آسمان راه می رفت و صدای قدمهاش آسمان را می لرزوند. بعضی وقتها هم انگارگرسنه می شدکه قاشق می کوفت به تهِ دیگی که تق تق بلندش می پیچید توی کوچه ها و خیابانها وخانه ها. باباتوی حیاط داشت غرمی زد: - آخه چطور می خواد نه نه اصغر رو راضی کنه؟ اون پیرزن یه دنده اگه راضی بشو بود که با حرف اصغر راضی می شد! هی باخودش حرف می زد ومی رفت تاپیش نخل بزرگِ توی باغچه،که کمرش خم شده بود رو به کُنارچتری، دوباره برمی گشت کنارتنورگِلی ته حیاط. مادر قدّش را خم کرده بود توی تنور وآب می پاشید به سرخی آتشی که نان پخته بود برای توی راهمان تا برسیم به جای امنی . مادربزرگ گفته بود "تا مردها برای ماشین بنزین پیدا کنند شما،چندتا نان بپزید برای توی راه. هرچندتا که می تونید! "بعد چادرش را سرکرده بود و عمه را که راهش را بسته بود کنار زده بود و دویده بود توی کوچه. صدایش ازپشت دردورمی شد ومی گفت: تا شما نون بپزیدمن آمده ام. با نه نه اصغرمی یام حالا می بینید!
مادرنانها راتوی بقچه ی چل تکّه پیچید وگذاشت عقب پیکان بابا. من جلوی درچندک زده بودم وتوی کوچه ی خالی را نگاه می کردم. عموکاووس ازکنارم ردشد ورفت سرکوچه و سرک کشید توی خیابان. صدای بلند رعد وبرق که آمد دوید توی کوچه. پاهای بلندش باهم مسابقه گذاشتند تندتند دویدند و رسیدندبه جاییکه من نشسته بودم. من داشتم به خانه هایی نگاه می کردم که درهاشان بازمانده بودند. انگار همسایه ها وقت نکرده بودند درها راقفل کنند.
عمه گفت: "درها بازن چون دیگه مال صاحب هاشان نیست! "
عموکاووس گفت: "- هیچکی نتونست ازپس این پیرزن بربیاد؟ "
عمه ،آب ریخت زیرپای کُنار ونخل خمیده. گفت "- آخرین باریه که آب می خورن. "
مادردامنش را از دور قد بازکرد وریخت روی پاها. نشست روی تارمه. تسبیح سیاه بابا راکه دستش بود، هی تندتند توی دستش می سُراند وبلندی تسبیح بیشترو بیشترمی شد. رعدو برق بزرگی آسمان را نصف کرد. دیوعصبانی انگارپاهایش را محکمترروی ابرها می کوفت! دویدم توی بغل مامان.سرم راتوی دامنش چسباندم. چینهای دامنش بوی خمیر وآتش می داد.
بوهای زیادی پناهگاه را پرکرده. بوی پا و عطرعربی و بوی سیگار. توی پناهگاه پر شده ازآدمها. روی نوک پا می ایستم و توی شلوغی دنبال ثریامی گردم. همه ی همسایه ها اینجاهستند. داداش رضا هم تازه رسیده. کمپ شرکتی ها هم آمده اند. زن هاشان سمت راست پناهگاه ایستاده اند. کمپ ما، همه سمت چپ ایستاده اند. یکی از زن های سمت راست صورتش را توی سیاهی چادرش می پیچد. پیف می کند و با صدای بلند می گوید: "- فراریها اومدن ! "
عموکاووس دست بابابزرگ را ول می کند. رو به سمت راستیها می گوید: "- ما جنگ زده ایم، نه فراری! "
زن،توی چادرش می خندد. فقط باریکه ی بینی اش از چادر بیرون مانده. ثریا را کنار مادرش می بینم که سمت راست ایستاده. برایش دست تکان می دهم. سرش راکه کج می کند و می خندد،بافه ی موهایش ازروسری کوتاهش بیرون می افتد. می خواهد بیاید پیشم که مامانش دستش رامی کشد. بابابزرگ دستش رامی گذارد روی خم زانویش و شانه از دیوار جدا می کند. می گوید:((سرم را سرسری متراش استادسلمانی، که ما هم در دیارخود سری داریم و سامانی))
خانم معلّم روی تخته ی کلاس یک گِردالی می کشد و برایش دُم می گذارد.ثریا از زیرِمیزشکلات را ازدستم می گیرد. زرورقش را باز می کند. می خواهدیواشکی بگذارد دهانش که خانم معلّم صدایش می زند. به تخته اشاره می کند و می پرسد: "- این چیه؟ " ثریامی گوید: " خانم! میم . " خانم معلّم می پرسد: "- میم مثل چی؟ "
ثریا می گوید: " مثل موش ." بچّه ها دستها را می گیرندجلوی دندان های افتاده شان و ریز ریز می خندند. خانم معلّم می گوید: "صداش رو بکش." ثریا لبهاش را قیف می کند و می گوید: "- مووووووش ! " خانم معلّم رو به بچّه ها می پرسد: "- کی می تونه یه کلمه ی دیگه با میم بگه؟ " همه ی دستها با هم بلند می شود. من با مداد توی دستم، آخر دفتر مشقم می نویسم: مادربزرگ .
جای زردچوبه و زرده ی تخم مرغ، مثل یک گِردالی روی پای بابا مانده است. یک پای بابا از آن یکی بزرگ ترشده. پای بزرگ تر رامی گذارد توی تشتِ آب گرم تا مادربرایش بمالد. مادردست می کشد روی گِردالی پای بابا و می گوید: "دارن بین کمپ ها سیم خاردار بکشن. قراره نانوایی توی کمپ شرکتی ها بمونه و پناهگاه توی کمپ جنگزده ها. یک درِبزرگ فنس دار هم قراره بگذارند تا جنگزده ها بتونن نان بخرند و شرکتیها هم بتونن بیان پناهگاه."
پای بابا که ازتوی تشت بیرون می یاد،قطره های آب ازگِردالی روی پاش،مثل نواری باریک می خزد روی قالی. مامان به پای بابا زل می زند. زنِ قدبلند مثل هرشب روی دیوارمی رقصد. بالشت، زیر پتوی داداش رضا قلمبه شده و بالا آمده. داداش رضا از اینجا رفته. این ها رافقط آبجی ملیحش می داند. برای همینه که همه خوابیده اند و هیچ صدایی توی اتاق نیست.
صداها هی بیشترمی شد. انگارآسمان می خواست از آن بالا جدا بشه و بیفته روی سرمان. صدای توپ توپ قلبم را می شنیدم. ازترس گریه ام گرفته بود. گنجشک ها توی کُناربه هم ریخته بودند و شلوغ می کردند. پیشانی بابا عرق کرده بود. عموکاووس هِی با دستهای پهنش می کوفت روی سرش. صدای شِرِب شِرِب دستها، با جیغ گنجشکها یکی شده بود. با دهان کف کرده اش داد زد: "- اسیرمی شیم. به خدا اسیر می شیم. " بابابزرگ رادیوی سیاه کوچکش را به سینه چسبانده بود و روی پله های ترک خورده پهن شده بود. چشمهاش بزرگ تر شده بود. زل زده بود به درخت کُنار. کمی بعد به نخل خمیده. انگار که داشت شعری را حفظ می کرد، هِی می گفت : "- رضا پیداش می کنه. رضا پیداش می کنه." بابا هی به آسمان التماس می کرد.مامان سرم را توی سینه های آویزانش فشار داد و گفت: "- نمی بینین؟خداهم نمی خواد از اینجا بریم. بایدبمونیم! "بعد انگارکه توی گوش من حرف می زنه با صدایی آهسته گفت:"- مردن بدتر از آوارگی که نیست! "
عموکاووس داد زد: "همه رفتن. فقط ما موندیم. اگه بهمون برسن می دونین چه بلایی سر زنها می یارن؟ به سیدعباس قسم به ملیحه هم رحم نمی کنن. حالا هی من بگم و شما گوش نکنین. "صدای پاره شدن آسمان آمد. دیوارخانه ها لرزید. من جیغ کشیدم. دست مادرچین های دامن را از دهانم بیرون کشید و بغلم کرد. داداش رضا که نفس نفس زنان دوید توی خانه، همه پریدند جلویش. من و مامان هم دویدیم. من پشت سرمامان ایستادم و چنگ زدم به دامن بلندش.
توی صف نان ،چنگ می اندازم به گلهای ریز و درشتی که به چادر رنگارنگ مامان چسبیده اند. زنها همدیگر را هل می دهند و صف مثل قطار،عقب جلو می شود. من پرت می شوم عقب و چادر از روی سر مامان می افتد.گلهایش پخش می شود جلوی پایم. مامان می گوید: "- یواش تر! بچّم را کشتید. " زنی که سبدقهوه ای بزرگی دستش است یک نگاه به من می کند ویک نگاه به مامان، می گوید: "- والله هیچ وقت این صف به این بلندی نبوده. تقصیرماچیه که شما شهر خودتون رو ول کردین و اومدین اینجا. این شهرکه دیگه شهر ما نیست، شده شهر جنگزده ها. از وقتی هم اومدین قحطی اومده. نه نون گیر می یاد نه گوشت ! " دهان مامان بازمی ماند وچشمهایش بی حرکت می شود. لبهاش یواش یواش به هم می چسبند و می شوند یک خط باریک. پسری که پشت دخل ایستاده، نانهای داغ را می اندازدروی تخت سیمی جلویش به مامان می گوید:"- خانم! نان هات! "مامان می چرخد روبه بخاری که از روی نان ها بلندمی شود. نانها توی پنجه ی مامان بالامی آید ومحکم به سینه ی زن زنبیل به دست می خورد. می گوید:- "همش مالِ خودتون! اگه می دونستیم جنگ فقط مال ماست می موندیم توخراب شده ی خودمون هرچه باشه اونجا دشمن بودکه زورمی گفت نه خودی! " گلهای ریز و درشت چادر، از روی شانه های مامان بلند می شود و می نشیند روی سرش. صورت رنگ پریده اش توی چادر گم می شود. دستم را می گیرد و دستپاچه دنبال خودش می کشاند. یک لنگه ی دمپایی از پایم درمی آید و روی سنگ ریزه ها جا می ماند. سرم را برمی گردانم و به دمپایی لاستیکی ام نگاه می کنم که دارد از من دورمی شود.
بدون نان به خانه برمی گردیم. عمه شهین وعموکاووس کنار پای بابا نشسته اند. بابابزرگ پشت کرده به همه. پیچ رادیو توی دستش تاب می خورد. اخم می کند و با پهنای دست می کوبد به تن کوچک و سیاه رادیو. عمه دستهای چاقش را هی می کوبد روی رانهای بزرگش. مادر را که می بیند می زند زیرگریه. مچ دستم از پنجه ی مامان ول می شود. صورت مامان مثل بادمجان کبود می شود. هِی می پرسد چی شده؟ کسی جواب نمی دهد. عموکاووس برگه ای که مهری قرمز رنگ رویش خورده را می گیرد رو به مامان. مامان چنگ می زندبه صورت بادمجانی اش. می گوید: "دیدین گفتم رفته؟" چادراز شانه های لرزانش سُر می خورد گلهای چادر پژمرده و بی حال روی زمین پهن می شوند. چشمهای عمه مثل قورباغه می شود وهِی ((رضاجان، رضاجان)) می گوید. بابا دستش را مشت می کند و می کوبد روی پانسمان پایش. عموکاووس دست می گذارد روی شانه ی بابا. باباصورتش راتوی دستهاش پنهان می کند. صداش به دیوار روبرو می خورد و برمی گردد:"- رضا که وقت سربازیش نبود. تقصیر منه. تقصیر من!" بابابزرگ سگرمه هایش توی هم می رود. می گوید:(اگردانی نان دادن ثوابه توخود مِی خورکه بغدادت خرابه)
توی بالکن روی پتوی کهنه ی بابابزرگ درازکشیده ام و توی دفترنقاشی ام ابرهایی می کشم که دارند روی سر یک درخت بزرگ می بارند. بابابزرگ تکیه داده به دیواربالکن. دستهاش تا جلوی صورتش بالا می آید وکشیده می شود روی پف های تاخورده ی چشمهایش. پاهایم را توی هوا تکان می دهم و قطره های باران بیشتری می کشم. در بازمی شود و بابا لنگ لنگان تو می آید. من و بابابزرگ راکه می بیند چشمهایش تندتند توی اتاق ها می چرخد. به بابامی گویم:
"- مامان نیست! رفته خونه ی عمه. " دور از ما، روبه روی بالکن می نشیند و پایش را درازمی کند. بابابزرگ روی نرده ی بالکن خم می شود. سر بابا پایین است و یواشکی به کمر باریک بابابزرگ نگاه می کند که شبیه نخل خمیده ی حیاطمان شده. چشمهای بابابزرگ به درِ دوتکّه وخالی کمپ زل زده . دورتا دور درخت، یک باغچه ی بزرگ می کشم که با خط های قهوه ای مدادرنگی ام به هم می رسند. بابا دست به دیوارمی گیرد و بلند می شود. روی پای بزرگش لنگ می زند و می آید توی بالکن. پف های زیرچشم بابابزرگ باد می کند و چشم هایش ریز می شود. دارد به زنی نگاه می کند که از درب کمپ تو می آید. من ، زن را با همان چادربلندی که سرش است کنار درخت بزرگ نقاشی می کنم. دست بابا آرام بلند می شود و روی شانه ی بابابزرگ پایین می آید. بابابزرگ دست بابا را از روی شانه اش پرت می کند. کمرراست می کند ومی رود توی اتاق. صدای به هم خوردن در می آید. بابا مثل مجسمه ها سر جایش ایستاده . زن چادر به سر زیر بالکن گم می شود. من توی دستش یک کاسه ی پر از آب می کشم. پاکن را برمی دارم و تند تند ابرها و باران را پاک می کنم. مجسمه ی بابا همانطوربی حرکت ایستاده. صدای آژیر از بلندگوی کمپ جیغ می کشد.صداش همه ی کمپ را پر می کند. سر وصدای همسایه ها که دارندتوی پله ها، پایین می دوند و می خواهند زودتر به پناهگاه برسند، کمپ را پرمی کند. بابا، مثل بچّه های کوچکی که قهرمی کنند روی پتوی کهنه ی بابابزرگ درازمی کشد و سرش را توی دستهایش قایم می کند. هرچه آژیر جیغ می کشد هیچ کس توی خانه جُم نمی خورد. نه بابابزرگ که دارد لباسهای مادربزرگ را به هم می ریزد نه بابا که هنوز قهرکرده و شانه هایش دارد تکان می خورد.
داداش رضا که داشت گریه می کرد، صورتش خونی بود و لباسهاش پر ازخاک شده بود. هی گریه می کرد و صداش بین گریه و سکسه گیرکرده بود. گفت که با چشمهای خودش دیده اصغر ونه نه اش را گرفته اند. گفت اصغررا آنقدر زده اند که تمام صورتش خونی شد ، گفت نه نه اش را هم انداخته اند توی یک وانت برزنت دار و برده اند...
بابا سرداداش رضا داد زد: "- پس مادربزرگت؟ " داداش رضا هم عصبانی شد و سر بابا داد کشید: "ندیدمش! کوچه به کوچه گشتم نبود، نیست !" لب پایینی عمه آویزان شد. صورتش کش آمد و آماده شد تا بزند زیرگریه.
صدای تق تقِ بلندی ازکوچه های عقبی پیچیدتوی خانه و ما مثل بچّه گربه های وحشتزده جمع شدیم دور هم. بابا بی هوا داد کشید وهمه ی گربه ها را فراری داد سمت ماشین: "– سوارشین ! یا الله همتون سوار شین! " عمه صورت خیسش را با بال آستین پاک کرد. برگشت و بابابزرگ را نگاه کرد. بابابزرگ پاهای استخوانی اش را کوفت روی پله ها.
"– باید بمونیم. باید بمونیم تا برگرده. " سر بابا چرخید رو به بابابزرگ و آفتاب یک چشمش را کور کرد. دستش را سپر چشمها کرد و گفت: "باید بریم ! " بابابزرگ دستهای استخوانی اش را به سینه بابا چسباند و هلش داد عقب. بابا تلو تلو خورد. پای راستش تا شد و افتاد توی باغچه، زیردرخت کُنار. ساقه های کُنار لرزید و برگهاش ریخت توی صورت بابا. بابابزرگ داد زد: "- منتظرش می مونیم ! " عموکاووس گفت : "- فقط دو سه تا کوچه فاصله دارن. دارن می رسن!" بعد حمله کردبه عمه و هیکل چاقش را هل داد توی ماشین. بابانمی توانست پای راستش را زمین بگذارد روی پاش لنگ زد و سوار ماشین شد. مامان، من را بغل کرد و نشست کنار عمه که داشت گریه می کرد. بابابزرگ نمی آمد. عموکاووس و داداش رضا بازوهایش را می کشیدند و او سریده می شد سمت ماشین.
هنوز آژیر سفید را نزده اند. برق ها قطع شده . سر بابا یکوری افتاده و به صداهایی که بابابزرگ با در گنجه ی توی اتاق درمی آورد گوش می کند. صدای انفجار مجتمع رامی لرزاند صدای ترکیدن چیزی می آید. از توی اتاق هم صدای به هم خوردن درِگنجه. آسمان پاره می شودو خانه می لرزد. من جیغ می کشم و می پرم توی بغل بابا. آژیر سفید که توی کمپ شیپورمی کشد، آسمان آرام می شود. خانه ها تکان نمی خورند وسر جایشان می ایستند. سر و صدای همسایه هابلند می شود. من دستهایم را آویزان میله های بالکن می کنم تا آنها را ببینم.همه دارندمی دوند بیرون کمپ ! شرکتیها می دوند. جنگزده هاهم. توی هم قاطی شده اند. مردها تند تند می دوند. زنها با چادر زیربغل! پیرمردی از کمپ شرکتیها هوار می کشد:"- پالایشگاه را زدند! " زنی که عقب تر ازهمه دارد می دود داد می زند: "- بیچاره شرکتیها !" درِ خانه بازمی شود و مامان می دود داخل خانه. می خواهد بیاید توی بالکن پیش ما ، که بابابزرگ را گوشه ی اتاق می بیند، می ایستد همانجا و زل می زند به بابابزرگ که آلبوم عکسها را بغل کرده و هی خودش را چپ و راست تکان می دهد. من به بابا نگاه می کنم که دستها را محکم گذاشته روی گوشهاش تا صدای بابابزرگ را نشنود که دارد بلند بلند می گوید: ((توخود می خور که بغدادت خرابه))
از شیشه ی عقب ماشین، پشت سرمان را نگاه می کردم، کوچه ی خالی را می دیدم و درب خانمان که چارطاق باز مانده بود. ماشین با تکان شدیدی راه افتاده بود و خانه داشت از ما دورمی شد. برگشتم و عمه را دیدم که بال چادرش را هل داده بود توی دهانش تا صدای هق هق اش بیرون نزند. رادیوی سیاه، از دستهای بابابزرگ وِل شده بود و افتاده بود زیر صندلی جلو. جایی که کلّه های عموکاووس و داداش رضا و بابا، کنارهم تکان می خوردند. بابابزرگ خیره شده بود به پنجره ی کنارش. داشت به دورها نگاه می کرد. به کوچه هایی که مادربزرگ میانشان ایستاده بود !
(زهره زنگنه یوسف آبادی)- بوشهر-
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: bushehr.hozehonari.ir