بوشهر
← همه اخبار
منتظر - عفت کامیاب

منتظر - عفت کامیاب

۲۵ دی ۱۳۸۹کد خبر: 85054۱

تقدیر شده در اولین جشنواره جایزه ادبی ایران(مشهد)‏

منتظر ‏
عفت کامیاب
تقدیر شده در اولین جشنواره جایزه ادبی ایران(مشهد)‏


   مادر بزرگ عکس پسرش غلامرضا رو از تاقچه برمی داره و بغل می کنه و درد دل می کنه و می گه:  «یا از گلدی  گدی، سن گلمدین، یای گلدی گدی، سن گنه گلمدین، بیاض دا گلدی، سن گلمدین، گِنَدَ ه قیش گَلَجه، اما بَ  سَن هاردا گالدین؟ »‏
  
‏    « بهار آمد و رفت هنوز تو نیامدی، تابستان هم امد و رفت، هنوز از تو خبری نیست، پاییز هم آمد و هنوز تو نیامدی، دوباره زمستان خواهد آمد پس تو کجا ماندی؟»‏


   مادربزرگ هر هفته مخصوصاً جمعه ها سراغ عکس پسرش می رفت و باهاش درد دل می کرد. غلامرضا وقتی خیلی کوچک بود پدرش رو  از دست داده بود، محل زندگی اش روستای کوچکی بود حاشیه ی رود ارس، با کوه هایی برافراشته و جنگل هایی بکر به نام ارسباران. راه های روستا صعب العبور بودند و تا اولین جاده ی خاکی، سی کیلومتر و تا اولین جاده ی آسفالتی صد و سی کیلومتر فاصله داشت. با دره هایی عمیق و خطرناک که هر بیننده ای را مبهوت خودش می کرد.

نه برق داشت و نه آب و نه هیچ چیز دیگه. روستایی کاملاً محروم از نظر امکانات. هر چند سال یک بار هلیکوپتری با صندوقش برای جمع آوری کاغذهایی به نام رای، به روستا می آمد و این تنها وسیله ی دولتی بود که برای جمع آوری چندتا کاغذ به روستا می آمد، و هر بارهم روستاییان برایشان گاو و گوسفند قربانی می کردند و مهمان نوازی می کردند. زمان جنگ، خیلی از خانواده ها که وضع شان خوب بود، به صورت قاچاقی به شوروی رفتند اما بعضی از جوان ها ماندند... سال های جنگ، غلامرضا جلوی چشم های گریان مادربزرگ رفت تا از حق دفاع کند. مدت ها گذشت و خبر اسیری اش به گوش مادربزرگ رسید.

مادربزرگ از آن روز به بعد برای آزادی پسرش دعا می کرد و اشک می ریخت و سال ها گذشت، همه به جز مادربزرگ باورکرده بودند که غلامرضا هرگز برنخواهد گشت. همه می گفتند:‏
‏   «او برنخواهد گشت،جاوید مرده، دولت عراق اعلام کرده هیچ اسیری در زندان هایش نمانده و همه را آزاد کرده اند و صلیب سرخ جهانی نیز این ادعا را تأیید کرده...». ‏


   اما مادربزرگ نمی خواست باور کنه و همیشه می گفت: «غلامرضا  خواهد آمد،خدای جاوید، جاویدمو به من بر می گردونه ، غلامرضا زنده است»... ‏


   نوه مادربزرگ می ره سراغ تاقچه و آخرین دست نوشته   جاوید رو  که از زندان نوشته برمی داره و می خونه.... پسرک با عقل کوچک خودش  فقط آخرای نامه را می فهمید که نوشته بود:‏
‏   «من آزاد زندگی کرده ام. در دل کوه متولد شدم. با عقاب ها هم بازی بودم. من نمی توانم این قفس را تحمل کنم. شهر بازی من جنگل های ارسباران بود و استاد زندگی ام طبیعت... دیوارحیاط خانه ی ما کوه ها بود و سقفش آسمان، اما اینجا برای من یک قفس تنگ و تاریک است ... یا مرگ یا آزادی... آزاد کشته شوم بهتر از آن است که زیر مشت و لگد کفارداخل قفس بمیرم و ...»‏


   پسرک  نامه را تا می کنه و میذاره سرجایش... ‏
   روزها و ماه ها گذشتند، آخرای تابستان بود و صدای زوزه ی بادهای سرد و وحشتناک به گوش می رسید. شب بود که پسرک از صدای مادر بزرگ که داشت گریه می کرد بلند شد. نگاهی به اطراف کرد، مادر بزرگش را دید که زیر تاقچه و  زیر  روشنایی چراغ گرد سوز عکس پسرش را بغل کرده و دارد گریه می کند. این کار مادربزرگ خیلی عجیب بود، مادربزرگ دلش تنگ می شد اما نه اینطوری. پسرک بلند شد و رفت کنارش:»ننه، نه اولوب؟»  (چی شده؟)‏
‏    مادربزرگ گفت:«غلامرضا اینجا بود، غلامرضا برگشته...».‏
   بعد دوباره گریه کرد، خیلی سعی کرد تا گریه نکند اما نمی توانست جلوی اشک هایش را بگیرد.‏
   پسرک گفت:»ننه، خواب دیدی، اون عکسم بده بذارمش سرجایش و بیا بخواب، چیزی نیست، انشالله که خیره».‏


‏   « نه! خواب نبود، من مطمئنم او این جا بود همان طور که تورا می بینم او رو  هم می دیدم و همونطور که دستم روی شانه هایت است، دستام  رو  روی شانه هایش گذاشته بودم». ‏


   مادربزرگ هنوز هم ادعا می کرد که غلامرضا دیشب آن جا بود و باورش شده بود که پسرش آمده..‏
‏    دوباره شب شد. نزدیکای صبح با صدای مادربزرگش که نماز می خواند بیدار شد. ساعت اش را نگاه کرد و گفت: «ننه هنوز اذان نشده ها!! داری زودتر نماز می خونی؟»‏
‏   «می دونم این نماز شکره. نه نماز صبح. دارم به خاطر این که غلامرضا به خونه برگشته نماز شکر می خونم و...»‏
‏   «ننه مگه دوباره دیدیش ؟»‏
‏   «آره، همین جا بود، بغلش کردم و باهم حرف زدیم، مطمئنم که خواب نبودم، الان هم رفت بیرون ...».‏


‏    مادربزرگ نمازش رو خواند و بعد قرآن را برداشت، بوسید و باز کرد و چون سواد نداشت معمولاً پسرک آیه ها را می خواند و به ترکی ترجمه می کرد. ‏


   پسرک می خواند ودلش به شدت می لرزد. آیه 154 سوره بقره که می گفت:‏
  
   وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ ‏
‏   «به آنان که در راه خدا کشته می شوند مرده نگویید بلکه آنان زنده ابدی هستند ولیکن همه شما این حقیقت را در نخواهید یافت.»‏


‏    با صدایی لرزان و بغض آلود آیه ها را به ترکی ترجمه می کرد... قلبش آن قدر تند می زد که کم مانده بود از جا کنده شود. ‏


‏    صبح شد، هنوز پسرک اتفاق دیشب را به خاطر داشت و ذهنش را مشغول کرده بود. رفت سراغ رادیو.  به رادیو علاقه داشت. رادیو باکو، مسکو و چندتا کانال ترکیه رو خیلی صاف و بدون نویز می گرفت. برخلاف دیروز می خواست اخبار ایران را گوش کند به زحمت رادیو  را روی ایران تنظیم کرد و با کیفیتی بسیار نامطلوب و نویزدار بالاخره موفق شد اخبار را گوش کند، همان حرف های تکراری، اما بعد می شنود که گوینده ی خبر می گوید:‏
‏   « امروز پیکر پاک هفت شهید گمنام دفاع مقدس که خارج از مرزهای ایران شهید شده بودند، بردوش مردمان مؤمن و پاک ایران تشییع و به خاک سپرده شد.»‏

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/WXYHG89

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir