بوشهر
← همه اخبار
مرد چادری ‏

مرد چادری ‏

۲۲ دی ۱۳۸۹کد خبر: 85050۲

برگزیده دومین جشنواره طنز نوشتاری (طنزوک)‏

مرد چادری ‏


مهدی انصاری
برگزیده دومین جشنواره طنز نوشتاری (طنزوک)‏

 

  این داستان رو از هر کجاش که شروع کنم جالبه. مادرم سرشبی، از سر کار که برگشتم خونه گفت» ننه، امشو رفیقات که رفتن حتماَ در حیاط ببند . دزد پیدا شده!». گفتم «ننه هیچکی از خونه ما دزدی نمی کنه ریا، خیالت راحت». گفت» نه ننه ،مرد چادری پیدا شده!».گفتم « چه؟ مرد چادری دیگه چه صیغه ین؟». گفت «ننه ، تو ای شوا که مردم میرن روضه و همه تو مسجدن ، مـرد چادری حمله میکنه  سی خونه ها ! زنا تو کیچه دیدنش از ترس زهره ترک شدن! زن حاج ممسن زیتـک1 زده از ترس! ایناها ، نه نصف شو بیداربشم در حیاط نبسته باشینا». گفتم « ننه نپه بگو خفاش شبن یا شوالیه تاریکی!» ننم گفت « اینا که میگی مو حالیم نمیشه ، مو می خوام الان برم روضه ،یادت نره در ببندی ها .»  گفتم « باشه ننه ،تو برو، برو برسی به روضه ات»‏


  
  یه چیزی تو ذهنم شروع به حرکت کردن کرد.برگردیم به سال ها پیش زمانی که تو محله ما فقط یه صندوق پستی وجود داشت. اون هم کنار در مسجد روبه روی تره باری حاج ناصر شکوهی.ماجرا از اونجا شروع  شد، که من و پسر خاله ام حبیب برای نماز ظهر می رفتیم مسجد. تو کوچه تنگ حاج ناصر یکی از دختر های محله بالایی با ما سینه به سینه شد.  خواست از کنار من رد بشه نشد ،اومد از کنار حبیب رد بشه نشد. خلاصه چسبیدیم به دیوار اکبر قصاب تا دختر میرزا ایوب یزاف2  رد بشه. نگو تو همین فرصت کم وتو همین کوچه تنگ ،حبیب نه یک دل صد دل عاشق ریحانه شده.حالا مسئله عاشقیت حبیب و نقش ویرانگر و مخرب عشقش چه ربطی به صندوق پستی داره ، ماجراهایی داره که باید افشا بشه .البته تاریخ محله راجع به اعمال ما قضاوت خواهد کرد.‏
  


  قضیه عاشقیت حبیب بالا گرفت. در واقع حبیب منم کلافه کرده بود.تو محله ما، آنهم زمانی که وسایل ارتباطی مثل تلفن و موبایل و اینترنت و... هنوز نیامده و در بین آدمهای آشنایی که اغلب با هم قوم وخویشن ،چطوری میتونی پیام عاشقانه ات رو به دست معشوق برسونی ؟ طبق تحقیقات میدانی و جاسوسی به عمل آمده توسط حبیب و گروهی از دوستان زبل محله به سرپرستی و هدایت بنده ،ریحانه خانم در راه مدرسه، چه در رفتن وچه در برگشتن ،دو نفر همیشه باهاشن. یکی دختر اوسا باقرگلاف3 و دیگری هم دختر حاج رحیم که سال های ساله نگهبان یه شرکت عمل آوری تن ماهیه.ریحانه خانم قندعسل، همیشه خدا این دو محافظ زشت و بی مزه اش رو به همراه داره.اون روزی هم که ما اتفاقی توی کوچه حاج ناصر  دیدیمش ،انگار جزء اتفاقات نادربود که به تنهایی ،تو کوچه اومده بود.به هر ترتیب فکرامون رو روهم ریختیم و به این نتیجه رسیدیم ،که یه نامه با اسم مهناز،دختر خاله ام،خواهر حبیب،بنویسیم وبندازیم تو صندوق پست کنار مغازه حاج ناصر!با تمرکزودقت تمام در نوشتن جملات عاشقانه ، نامه را با چند پیشنهاد برای تعیین محل قرارها ،همچنین محل گذاشتن نامه هادر یک جای امن، در صورت ممکن نبودن دیدار ،مثلا تکه سنگی پشت مدرسه دخترانه ، به پایان بردیم. بعد نامه را در یک پاکت شیک و قشنگ عطر و ادکلن زده ، دقیقا راس ساعت دو ونیم ظهرداغ قلب الاسد ،در گرمای طاقت فرسای چهل وپنج درجه،به هنگامی که تمام محله،حتی شهر،حتی خود ریحانه خانم، زیر نسیم خنک کولرهای گازیشان به خواب بودند ،به صندوق پست انداختیم.پس ازحدودا چهار ساعت پرالتهاب،در زیریکی ازدرختان گل ابریشم وسط محل ،به این نتیجه رسیدیم که کار اشتباهی کردیم و خیلی زود به شکرخوردن افتادیم. چرا؟ به یک دلیل خیلی ساده.ما در محله ای از پاریس که زندگی نمی کردیم،ما دریکی از محلات قدیمی بوشهر زندگی می کردیم ، و هر آن امکان داشت نامه را نه ریحانه ، بلکه یکی ازبرادرانش باز کند وآن موقع.....‏


  حالا باید به هر زوری که میشد نامه رو پس می گرفتیم، قبل از اینکه بلوایی بشه. البته من همین جا اعتراف می کنم که طرح فرستادن نامه از طریق صندوق پستی کار من بود.پس گندی که زده بودم رو،باید خودم جمع وجورش می کردم.تصمیم گرفتیم که صندوق رو باز کنیم ،اما نسبت به جای شلوغی که بود، نمی شد زیاد دوروورش چرخید.راستش هر کاری کردیم نشد. از آنجا که ذهن فعال من طرح ها وایده های خوبی برای خرابکاری داره ،به حبیب گفتم از موتور باباش، به اندازه یک استکان بنزین بکشه. ومن مثل تروریست های حرفه ای ، تکه طناب یک متری رو با بنزین خیس کردم،سر طناب رو با کبریت بی خطر تبریز روشن کرده وآن صندوق اسرار رو به آتش کشیدم.این اولین حادثه تروریستی درمحله ما بود، که منجر به برچیده شدن صندوق پستی اداره پست از آن روز تا به حالا شد. خدا میدونه که تو اون صندوق چه نامه هایی از یارودلدار گرفته، تا سرباز غریب دور از خونه، تا مبلغی پول که باید به دست یه بدبختی میرسیده وجود داشت.‏


  
  پس از اون حادثه باز شروع به تحقیق وجستجو، برای گذر از محدودیت ها و سدهایی ،که سر راه رسیدن عشاق  به هم در جامعه کوچک خودمان ،یعنی محله مون کردیم.اینجا بود که مهناز به کمکمان آمد. مهناز داشت به خالهام می گفت که ریحانه تو مسجد یه سینی چایی رو روی یکی از زنهای همسایه خالی کرده.باز من شروع کردم به فکر کردن ونقشه کشیدن. در واقع هشدار مادرم امشب من رو به یاد گذشته و نقشه ای که کشیده بودم انداخت. ‏
  


  با پیشنهاد من ودر یک اقدام انتحاری ،تصمیم گرفتیم چادر بپوشیم و وارد مجلس روضه زنانه بشیم و نامه رو در سینی چایی که ریحانه جلویمان خواهد گرفت بگذاریم. پس از تست زدن و اندازه کردن و پروو نمودن و دقت و تمرین بسیار در راه رفتن ،چادر مهناز به من رسید و چادر مادرم به حبیب. از خونه اومدیم بیرون وزدیم به کوچه ها . بماند که پسرهای محله هلی دیگه چقدر متلک بارمون کردن تا رسیدیم به مسجد.‏


  
  مسجد محله آن سال ها زینبیه نداشت.یعنی زن ها توی میدان چه  مسجد و کنار دیوار های مسجد می نشستند. ما در نقشه عملیاتی جدید خود نیاز به یک نیروی کمکی داشتیم،که باید به عنوان دیدبان و خبررسان عمل می کرد. ناگفته نماند این نیروی عملیاتی یعنی «کریم جوکر» ما اصلا دوره ندیده بود وبا بهره هوشی تقریبا صفر وقدی معادل تیر برق آماده به خدمت ایستاده بود.قرارمون این بود که تا ریحانه با سینی چایی میاد ،کریم میپره رو دیوار کناری مسجد و به ما خبر میده.مسیرها چک شده ،جای نشستن از قبل آماده شده،نقشه کامله و خلاصه همه چیز آماده ی آماده هست. ما اومدیم و سر جای نشون کرده نشسستیم.بعد از چند دقیقه دیدیم خانم مارپل محله یعنی «دی مختار» عصازنان از کنار ما رد شد.چند قدمی از ما دور شده بود ،که یهو ایستاد و برگشت و با کنجکاوی خاصی از پشت عینک مثل تلسکوپش به ما نگاه کرد.انگار چیز جدیدی دیده باشه.  ما صورت هامون رو بیشتر با چادرهامون پوشوندیم. یکی دو دقیقه بعد کریم خان جوکرالسلطنه مثل عقاب رو دیوار ظاهر شد و گفت که ریحانه داره با سینی چایی از در مسجد بیرون میاد.گفتیم خوب حالا جلدی برو تا کسی بویی نبرده.زهی خیال باطل .نگو تازه فک آقا کریم گرم شده.کریم با تمام وفاداریش و پایه خطر بودنش ،طبق عادت عجیبش فکش موقع خطر گرم شده و ول نمی کنه ،به خاطر همین بود که بچه های محل دیگه برای میوه دزدی با خودشون نمی بردنش .حاضر بودند از سهم خودشون بزنن و به کریم بدن ، ولی خطرات احتمالی دزدی با کریم رو به جون نخرند.در واقع کریم خصلتش برعکس مردم عادی بود.اگه مردم در موقع ترس وخطر زبونشون بند میومد ،کریم تازه هرچیزی رو که تو بیست وچهار ساعت قبلش دیده بود مثل بلبل بازگو می کرد.خلاصه نرفتن کریم و ورزدنش همان و شک بیشتر خانم مارپل همان. حالا ریحانه با سینی چایی شروع به پذیرایی کرده.طبق شواهد به دست آمده، خانم مارپل در گوشی چیزی به زهرا زن عموم میگه و زهرا دو تا پسر عموی  فوضولم رو سراغ ما می فرسته.اونا به سراغ ما میان و هر کاری میکنن نمی تونن ما روشناسایی کنن،چون که فقط چشمهای ما پیداست.وقتی دست دراز میکنن که چادر را از سر ما بکشن ،پشت دستی آبداری می خورن و این جاست که صدای گریه اردلان  پنج ساله بلند میشه وارسلان هفت ساله پا به فرار میذاره .ریحانه حالا کم کم داره به ما نزدیک و نزدیک تر میشه.اما چند متر نزدیکتر این زهراست که مثل یه سامورایی چادرش رو ضربدری از رو شونه هاش می بنده و پشت سرش خانم مارپل  هم  بلند شده و عصاش رو به شکل یک اسلحه سرد در دست داره.عکس العمل ما دراین گیروداری که حبیب داره خداخدا می کنه ریحانه زودتر از زهرا به ما برسه، اینه که دممون رو بذاریم روی کولمون و دبرو که رفتی. پس اولش آرام آرام و بعد تند وتندتردویدیم،وبه همین نسبت هم  زهرا،خانم مارپل،سکینه،حاجیه خاتون و... پشت سر ما. به نبش مسجد که رسیدیم در حالی که چادرها نزدیکه تو دست و پامون بپیچه ،آنها را از سر برداشته و پا به ....‏


  
  الحمدالله تا به امروز ، عاملین آن حادثه نفوذی شناخته نشده اند.امشب مادر میگه مرد چادری پیدا شده، این  دیگه خیلی  عجیبه..... ‏


‏   سه شب بعد. من از اتوبوس پیاده میشم که بیام خونه. میدان کنار مسجد خیلی شلوغ شده.هرکسی یه چیزی میگه. من که نزدیک میشم ،همه باتعجب به من نگاه می کنن.خیلی از زنهای آشنا ،روشون رو برمی گردونن.دی مختار،خانم مارپل، بهم میگه : «خجالت بکشین از بابا و ننه تون!» خاله ام میگه: «آبرومون رو بردین!»‏


  یعنی چه؟ اینا چشون شده؟از بین جمعیتی که بعضی شون می خندن و بعضی شون فقط نچ نچ میکنن خودم رو به الگانس نیروی انتظامی می رسونم.یک مرتبه چشمم میفته به داخل ماشین. دو نفر رو می بینم که نشسته ان و هردو چادر به سر دارن.ولی انگار این یکی ... دارم درست میبینم؟ کی می تونه  باشه.مجید برادرآخریم ،کنار یه دختر چادری که روش رو تقریبا پوشونده ونمی شناسمش. ‏


  خُب: مادر من باید به تو می گفتم که تاریخ تکرار میشه،حتی در زمانی خیلی کوتاه و در یک خانواده. بعله آقا مجید ما عاشق دختر یکی از تازه واردین محل، که تو خونه حاج کریم مستاجرن شده و در کمال تیز هوشی از چادر استفاده یا سوء استفاده کرده،چون نمی تونستن درست وحسابی همدیگه رو ببینن و یا با تلفن وموبایل تو خونه حرف بزنن،هردو چادر سر می کردن و از این مسجد به اون مسجد می رفتن و این طوری می تونستن تا ساعت ها با هم باشن،بدونی که کسی بفهمه.احتمالاً بی احتیاطی مجید در هنگام خداحافظی تو کوچه ها ،که چادررو از سرش برداشته ،باعث لو رفتنشون شده.حالا همگی مجبوریم یه جوری مسئله رو حل کنیم. حبیب به ریحانه نرسید ولی احتمالاً با این احوالاتی که من میبینم ،مجید به معشوقش میرسه.مادرم میگه «خاک تو سرت بکنن مجیدوکه آبرومون بردی،زبون لال شده ات می گفتی تا خوم  سیت برم خواستگاری.حالا تا سالهای سال زبون دی مختار ریمون درازن».‏


  بهار 88‏


  پی نوشت:‏
‏  1 -از ترس درجا میخکوب شدن‏
‏  2- واسطه خرید بین ماهی فروش و صیاد‏
‏  3-  نجاران سنتی در صنعت لنج سازیس‏
 

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/YAYLTFA

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir