بوشهر
← همه اخبار
قضیه ی دکتر زبیده !‏

قضیه ی دکتر زبیده !‏

۲۳ دی ۱۳۸۹کد خبر: 85052۱

توی کوچه ی ما یک کپر است...

 قضیه ی دکتر زبیده !‏
   مهدی جهان بخشان ‏


  توی کوچه ی ما یک کپر است. توی کپر یک تنور جمع و جور قشنگ که ما پیرزن ها و زن های توی کوچه هر کدام خمیرمان را در تشتی گذاشته و سر تنور می آوریم و به نوبت و با کمک هم، نان مان را که به آن «گرده» می گویند می پزیم. صاحب اصلی تنور «زبیده زار عبدی کل قاسم» است.

پای تنور که می نشیند خیلی حرف می زند. ادعاهای زیادی هم دارد و اعتقاد دارد خیلی خیلی بیشتر از ما می فهمد. یک روز که ما زن ها و پیرزن ها تشت مان را روی سرمان گذاشتیم و رفتیم برای پختن گرده، دیدیم زبیده زیاد تحویل مان نگرفت. گاهی هم در کپر را می بست و ما مجبور می شدیم برای پختن گرده به دو کوچه بالاتر برویم. یک روز دیگر که از کنار کپر رد شدیم دیدیم تابلویی از کپر آویزان است و نوشته «دکتر زبیده زار عبدی کل قاسم» هرگونه پختن گرده و بَلبَل پذیرفته می شود. ‏


  ما تعجب کردیم که دکتر زبیده دیگر چه صیغه ای ست. یکی از پیرزن ها گفت: بوا ای زبیده خو تا دیروز الف سرِ پهنا می نوشت، حالا چوری شده که اسم خوش نهاده دکتر؟ یه زنی درآمد گفت: می گما، گمونم زبیده  از فرنگسّون ، قرصی، شربتی، کپسولی، حَبّی، زهرماری اُورده یه شووِ شده دکتر؟ ئی فرنگیاها عامو همه چی بلدن، همه ی کاری هم می تونن کنن. ننه عبدالکریم گفت: عامو چتونن توهَم می گین. شُید زبیده دیوونه شده الکی سی خوش یه تابلویی زده بالی کپر؟ مِی عامو کار نشد هم بیده، کی به کین؟ زِیری نوری درآمد گفت: می گما می فهمین چنن. مویه سیزن پنی سیلینی دارم از خونه بیارمش ببریم جمبش سی امتحان بینیم می تونه ئی سیزنکو سی ما بزنه، اگه زد معلومن که دکترن. اگه نزدم خو، دیگه رُسوی زبیده صددرصدن!‏


  خلاصه ما آمپول گرفتیم تو دست و رفتیم خونه ی زبیده. در زدیم. آمد دم در حیاط. عینک نمره رو چشمش بود و انگشتش هم لای یه کتاب قطور گفت: بفرمایید امرتون چنن، من ـ یعنی مو ـ زیاد وخت ندارم، دارم تحقیق می کنم. ننه عبدالکریم گفت: زبیده چه قیق می کردی؟ زبیده گفت: تحقیق، تحقیق یانی سرم تو ئی کتاب گُتو که دسمن کرده بیدم، از چی یِی سر درمی اُوردم! زِیری نوری گفت: ای تابلو کو چنن ری کپرت زدی نوشتی دکتر زبیده. بیه اگه دکتری بلدی ئی سینزنکو سی مو بزن، گولیم چرک کرده! زبیده م قهقه زد و گفت: شما عَوام چقدر ساده هستید، پدر بیامرز مو ـ یعنی من ـ دکتر سیزن و دوا نیستم. مو «دکترای متخصص درامور گرده پزی با استفاده از تنورهای سنتی و سوخت قدعه و تخته در مناطق گرمسیر» هستم، فهمیدین؟  گفتم: زبیده، چقه اسمش دک درازن، نمی شه کلوم کلوم و آسا بیگی تا ما بفهمیم چه میگی؟ زبیده گفت: واله سطح علمی شما خیلی دومن یعنی خیلی پایینه. من به زبان ساده دکتر گِرده هستم فهمیدین. ایقه بدبختی کشیدم. ایقه بی خووی کشیدم تا ای دکترا گرفتم. الان گرده که من درست می کنم با گردی که شما درست می کنین زمین تا آسمان با هم فرق داره!‏


  خلاصه زبیده رفت زیر کپرش که رویش نوشته بود «دکتر زبیده». خودش تنها گرده می پخت. چند مرتبه خواستیم از او سؤال کنیم که دکترایت را از کدام دانشگاه گرفته ای، هر دفعه کاری پیش می آمد. تا این که بر اثر گاز و دود داخل کپر و تنهایی خودش همانجا نفس تنگه گرفت و رحمت خدا رفت. برایش مراسم فاتحه گذاشتند. یک سرخوان آوردند که هم عزا را گرم کند و هم وعظ کند. سرخوان گفت: این مرحومه انسان بسیار بسیار خوبی بود. با وجود این که دکتر بود هیچ وقت فیس و افاده نداشت. همیشه در مطبش آدم های بدبخت و بی چیز صف می کشیدند و این دکتر مهربان مجانی همه آنها را معاینه می کرد و من شنیده ام که پول دارو را هم از جیب خودش می داد. آه ای دنیای غدار، چرا این دکتر خوب را از ما گرفتی؟ یک دفعه نوه ی زبیده از میان جمعیت بلند شد و گفت: حاج خانم، بی بی ما دکتر دوا و درمان نبیدا، بی بی ما دکترای گرده بلبل داشت!‏

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/NVK8JHE

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir