عباس ما کجا، سرباز آمریکایی کجا!
دارم فکر میکنم به روزی که میآید به بوشهر. لحظهی خداحافظی میآید توی ذهنم، آیا باز هم عباس را میبینم؟ یا این بار وداع آخر با برادرم خواهد بود؟
حوالی ظهر بود. خبردار شدم که آمده خانه. همسرش محدثه گفت: «عباس یهو کلید انداخته و اومده تو خونه.» پشت بندش شمارهی مادر را گرفتم: «مامان! عباس اومده و الان خونه خودشونه...»
سکوت کرده بود. شک کردم حرفم را شنیده باشد. دوباره گفتم: «مامان میشنوی؟ الو؟» مامان با صدای لرزان جواب داد: «شنیدم... بیا دنبالم بریم...» وقتی بعد از چهار ماه بیخبری، خبری از برادرت بشنوی که افسر پدافند است، مثل این بود که دنیا را بهت داده باشند.
آمدم آماده بشوم و آبی به سر و صورتم بزنم، تا نگاهم به آینه افتاد اشکم سرازیر شد. فکر کردم به چهار ماهی که برای شنیدن هر چیزی آماده بودم، خبر شهادت، خبر جانبازی و...
حالم دست خودم نبود. محمدعلی همسرم سر شیفت کاریش بود. چندبار تماس گرفتم، جواب نداد. پیام دادم: «عباس اومده و ما میریم خونهشون»
دستم میلرزید وقتی فرمان ماشین را میچرخاندم. با خودم فکر کردم که چه چیزهایی برای گفتن دارم و حرفهایم با عباس را از کجا شروع کنم؟ به چشم بهم زدنی، مامان رو سوار کردم و رسیدیم دواس. توی مسیر یک کلمه هم حرف نزدیم. هر دو نفرمان فقط گریه میکردیم.
زنگ آیفون را زدیم، خود عباس آمد پشت آیفون و گفت: «سلام مامان قربونت برم خوش اومدی! سلام آبجی خوش اومدی» گریه امانمان را بریده بود پشت آیفون قربان صدقهاش رفتیم. هر طوری بود خودمان را رساندیم به آسانسور. در آسانسور بسته شد. توی ذهنم تصاویر بیست و چند سال برادری عباس را مرور میکردم.
در آسانسور باز شد. عباس منتظرمان بود. هر دویمان را در آغوش کشید. تمام حرفهایی که آماده کرده بودم از ذهنم پرید. تا چشم بهم زدیم، ساعتها گذشته بود و ما هنوز از دیدن عباس سیر نشده بودیم.
میگفت برای تجدید قوا، پنج روز آمده مرخصی. میخواهد هرجور شده خودش را به مشهد برساند. سرش توی موبایل بود. اعتراض کردم: «همش سرت تو گوشیته... خب یه دقیقه بذارش کنار» جواب داد: «دارم بلیتهای لحظه آخری مشهدو چک میکنم تجدید قوا کردن یعنی مشهد! ولی چقدر گرون شده...»قرار شد پول روی هم بگذاریم تا به هر قیمتی که شده، دو سه روزی با محدثه و پسرش بروند مشهد. توی سفر بهم زنگ زد و گفت: « اون قدر بهم این مشهده چسبیده و خوش گذشته که حد نداره»
دارم فکر میکنم به روزی که میآید به بوشهر. لحظهی خداحافظی میآید توی ذهنم، آیا باز هم عباس را میبینم؟ یا این بار وداع آخر با برادرم خواهد بود؟
به چیزهای دیگری هم فکر میکنم. مثل ترامپ که سربازان آمریکایی خسته از جنگ را برای تجدید قوا به تایلند و پاتایا میفرستد، ولی اینجا، سربازی که از جبهه برای تجدید قوا به عقب برمیگردد، دنبال این است که با قرض هم خودش را به مشهد برساند.یاد تعبیر جنگ احزاب میافتم که تمام کفر در برابر تمام حق صفآرایی کرده است. شاید اینجا مهمترین نقطه تاریخ است که ما در آن ایستادهایم.
فاطمه حسینی
جنگها_روایت_سادهای_دارند
روایت_مردمی
️ شناشیر | روایت مردم بوشهر
مطالب مرتبط

هنرمند پیشکسوت بوشهری دارفانی را وداع گفت

در هفتمین روز واقعه تروریستی شیراز

نمایشنامه خوانی «ضد فراموشی » در فرهنگسرای حوزه هنری اجرا می شود

تحلیل و واکاوی مکتب نگارگری بغداد در حوزه هنری انقلاب اسلامی استان بوشهر برگزار شد

احمد قربانی؛ با بهرهگیری از ورزش پهلوانی توانستم بخشی از زندگی شهید سپهبد سلیمانی، شهید ماهینی، شهید اسدی را روایت کنم

پاتوق گرافیک در تابستان
نظرات
در حال بارگذاری…