بوشهر
← همه اخبار
شیوه زندگی

شیوه زندگی

۲۱ بهمن ۱۳۹۰کد خبر: 85544۱

" نسیمی از دفتر ایام " گوشه ای از تاریخ سیاسی - اجتماعی بوشهر

شیوه زندگی

علیرضا مظفری زاده


آن زمان برق نبود و مردم از چراغهای فانوس (نفتی) یا چراغهایی با دودکش شیشه ای بلند (چِمْنی) برای روشنایی و از هیزم هم برای پخت و پز و گرم کردن خانه استفاده می کردند. عده ای هم بوته های زل را که در بیابان و کنار جاده ها می رویید و در پاییز خشک می شد به جای سوخت زیر تابه می سوزاندند و با آن نان نازک تهیه می کردند. تمام منطقه بدون برق و روشنایی بود. تنها کارخانه ی اعتمادیه که صدها کارگر شبانه روزی در آن مشغول به کار بودند برق داشت. کارخانه در سه نوبت کار می کرد و موقعی که نوبت کاری عوض می شد،‌آژیر مخصوص که در محل به آن «فَیدوس» می گفتند به مدت تقریباً 30 ثانیه به صدا در می آمد.

از کارخانه رشته برقی به مسجد مخ بلند کشیده شده بود که چند تا مهتابی را روشن می کرد. ساعت 5/10 شب که می شد برای ثانیه ای برق     می رفت و چراغها خاموش می شد و خاموشی به معنی عوض شدن نوبت کاری بود. کارگران روزکار جایشان را به شب کاران می دادند. گروه کثیری از زن و مرد و پیر و جوان ساکن در حومه ی بوشهر از باغ ملّا و جفره علیباش در شمال گرفته تا بندرگاه، هلیله و تنگک ها در جنوب شبه جزیره،‌ در این کارخانه مشغول به کار بودند. واحد یخ سازی کارخانه ی اعتمادیه هم در ظلع شمالی و مجاورر محله ی مخ بلند یخ مورد نیاز کارگران و همچنین اهالی محلّه های اطراف را تامین می کرد.‏


سرتاسر منطقه بین جفره علیباش،‌ باغ ملّا تا دواس زیر پوشش درختان کُنار و بابُل و تعداد کمی گل ابریشم بود. در بخشی از اراضی به صورت دیمی گندم  می کاشتند و در قسمتهای دیگر هم دهها حلقه چاه با پاتاق سنگی وجود داشت که با آنها مزارع خیار،‌ هندوانه، خربزه و گوجه فرنگی را آبیاری می کردند. آب شرب بیشتر مردم از چاههای اطراف محل تامین می شد. مرحوم مادرم با زنان محله برای تهیّه آب خوردن به دو چاه قدیمی بین امامزاده و بهمنی به نام دهمیرو  (دَه امیران) و بوجیک دون (جایگاه   کنجشک ها) که گویا از چاههای باستانی و پیش از اسلام بوده اند و چاههای جنب عمارت ملک می رفتند و حلبی آب را روی سر می گذاشتند و به خانه می آوردند. پدرم در کنار کارگری در کارخانه اعتمادیه،‌ سنگ بری هم می کرد و هر هزار دانه سنگ محلّی (فسیلی معدنی) را یکصد تومان   می فروخت.‏


از دیگر چاههایی که مردم محلّه های دواس و مخ بلند از آن آب می گرفتند چاه رئیسی بود که در فاصله حدود 300 تا 400 متری شمال غرب دواس قرار داشت. گاهی مردم بعد از نماز صبح برای برداشتن آب به طرف چاه می رفتند تا گرفتار صف گرفتن نشوند. بعد از توسعه ی پایگاه هوایی در سال 1351 این چاه در محدوده ی پایگاه قرار گرفت.‏


موقعی که کلاس سوم دبستان بودم وضع پدرم بهتر شده بود و توانست در حیاط منزلمان آب انباری بسازد. تعداد کمی از مردم آب انبار داشتند. با ساخت این آب انبار دیگر نیاز نبود که مادرم به چاههای اطراف برود،‌ بلکه عده ای از همسایه ها هم برای گرفتن آب به خانه ما می آمدند.‏


آن موقع ظروف ملامین نبود و ظروف چینی هم در خانه ها کم بود. تعدادی از ظرفهای منزل از جنس مس بود که بعد از مدتی زنگ می زد و سیاه می شد.

کولی های دوره گرد اغلب به محلات حومه می آمدند و مدتی در آن حوالی چادر می زدند. یکی از کارهای آنها سفید کردن ظرفهای مسی بود. مرد کولی ظرف مسی را در آتش گرم می کرد کمی قلع روی آن می ریخت- یا قلع را گرم می کرد و توی ظرف  می ریخت- پای برهنه اش را همراه با حرکاتی شبیه به رقص در آن می مالید و ظرف سفید و براق تحویل می داد و پولش را می گرفت! آنهایی که خیلی مراعات طهارت و نجاست می کردند، ظرف سفید شده را آبی می کشیدند! از طرف دیگر منطقه باز و هوا پاک و محیط طبیعی بود. گاهی شبهای تابستان به پشت بام منزل عمویم مشهدی مظفّر که کنار خانه ی ما بود می رفتیم.

وقتی به سمت شمال نگاه می کردم آن قدر هوا صاف و آسمان پرستاره بود که لامپ سبزی را که در گلدسته ی مسجد پیرزن روشن بود به روشنی می دیدم. در  اینجا نیز مانند همه ی محلهای کوچک آن زمان،‌ اهالی یکدیگر را به خوبی می شناختند و از ریز و درشت زندگی هم باخبر بودند. آنها حتّی اسامی افراد خانواده و فرزندان همدیگر را از بزرگ تا کوچک می دانستند. نام خانوادگی در محل کمتر به کار برده می شد و اشخاص با نام پدر و گاهی با نام پدر و جدّ معرفی می شد؛ مثل: «کرم عبدالرضا»، (کرم فرزند عبدالرضا) و «حاجی علی حاج مراد» (حاجی فرزند علی فرزند حاج مراد).‏


مردم تنها چند ماهی که هوا سرد بود در اتاق به سر می بردند. خیلی از آنها در زمستان و اوایل بهار که مراتع و چمنزارها سبز و خرم می شدند علفهای اضافی را می چیدند و پس از دسته کردن،‌ هر بسته را جدا جدا تاب می دادند و در آفتاب می گذاشتند تا خشک شود. به دسته علف خشکیده «بریده» گفته می شد. چون محلات حومه ی بوشهر برق نداشت از اواخر اردیبهشت ماه که هوا شروع به گرم شدن می کرد، خانواده ها بساطشان را به بیرون از خانه می کشیدند و با علم کردن چند تیر چوبی و گذاشتن یک سر تیرهای افقی روی لبه ی بام خانه،‌کپری برپا می کردند و رویش را با بریده های خشکیده می پوشاندند.

اهل خانه تمام تابستان تا اوایل پاییز را زیر کپر می گذراندند. با خنک شدن هوا کپر جمع می شد و    بریده ها به انباری می رفت تا در طول پاییز و زمستان از آن به عنوان خوراک دام استفاده شود. از منابع و امکانات طبیعی استفاده ی بهینه می شد؛ یعنی اینکه علفهای بریده شده،‌ در تابستان سایه بان و در زمستان، خوراک دام می گردید.‏


خوراک اصلی مردم بعد از نان،‌ خرما بود. علاوه بر نان نازک که روی تابه تهیه می شد، عده ای هم در خانه شان تنور شُلی (گلی) داشتند و نان به اصطلاح بَلبَل (بربری) و گرده می پختند. پدرم در اوایل مهرماه هر سال بیش از 10 تا 15 بَل خرما سفارش می داد. خرماها را از اهرم می آوردند. بلها را می شکافتند و در فضای بازی مثل روی آب انبار یا سکونچه در معرض تابش نور آفتاب می گذاشتند. عصر خرماها جمع می شد و توی خمره یا تاپو می رفت.

این خرما کمک غذای خانواده برای مدت یکسال بود. خانواده های دیگر هم به همین صورت خرما را به عنوان آذوقه ی سال نگه می داشتند. عصر که بچه ها از مدرسه   برمی گشتند، اگر گرسنه بودند دست به خمره یا تاپو می بردند و چنگی از خرما را بر می داشتند و به تنهایی یا با تکه ای از نان می خوردند. در دهه ی سی شمسی،‌ عده ی کمی از اهالی مخ بلند – حدود چهار یا پنج نفر – کارمند دولت بودند و بقیه در کارخانه ی اعتمادیه یا کشاورزی و کارگری ساختمانی اشتغال داشتند.

تعدادی هم به کشور کویت می رفتندو در آنجا کار می کردند و بخشی از درآمدشان را برای خانواده می فرستادند و خود هر از چند سالی به محل برمی گشتند.         ‏

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/FBHJNX8

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir