
ساختار اسطوره شناختی در حماسه های ایران زمین
علم اسطوره شناختی - که بخش مهمی از داشته های هنری و ادبی جامعه ایرانی را از باستان تا به امروز در بر می گیرد- متأسفانه هنوز در پرده ابهام ...
ساختار اسطوره شناختی در حماسه های ایران زمین
حسین دهقانی
علم اسطوره شناختی - که بخش مهمی از داشته های هنری و ادبی جامعه ایرانی را از باستان تا به امروز در بر می گیرد- متأسفانه هنوز در پرده ابهام و فراموشی مانده و تحقیقات جامعی بر روی این داشته های ارزشمند بشری انجام نگرفته است.
شاید بر همین سنجش باشد که هنوز بسیاری از مردم بنیادهای اسطوره ای را با افسانه های دروغ پردازانه یکی دانسته اند، اما برخلاف آنچه متصور می شود اسطوره ها آغازین جنبش فرهنگی مدون بشر هستند که بستر را برای اندیشه های ناب هنری هموار می کنند و در واقع هنر و فرهنگ ملل از این طریق به ارزش والایی دست یافته تا درون مایه های شعر و متل را سامان دهد و انسان فرهیخته را در روندی منسجم به اصل هرمونتیک یا تأویل متن نزدیک کند.
اسطوره تلاش گسترده آدمی برای کشف آثار خلقت و درک جهان پیرامون و شناخت انگاره های متضادی است که در طول زندگی با آن مواجه می شود و از حل آن در می ماند، لاجرم با ساختن کُدهای نجات بخش سنگینی بار حرمانش را تا حدودی کاهش می دهد تا جلوه های حیات متبلور شود وزندگی آسان گردد.
انسان باستان می کوشید هستی و جهان پیرامون را درک کند، او همانند انسان عصر مدرنیته از طریق علوم آزمایشگاهی به این تجارب ارزنده نرسید، بلکه از طریق برخوردی نمادگرایانه و درونی به کشف و شناخت دست یافت.شاید علت ماندگاری این اسطوره ها تا به امروز، پیکره انسانی آنان باشد وگرنه مثل برخی علوم، زمان شامل حال شان می شد و به مرور از میان می رفتند. یگانگی انسان و جهان هستی از عمده ترین سازه های افسانه ای است.
بی جهت نیست که در باورها گاهی درخت و کوه و دریا نمادی انسان گونه دارند و زبان به سخن گفتن می گشایند و در دشوارترین لحظات یاری دهنده بشر هستند.آدمی را به کوه، قلبش را به سنگ و رگ هایش را به رودخانه های روان تشبیه کرده اند.
بسیاری مواقع هنرمندان جوان به خصوص در عرصه ی هنر نمایش، چون شناخت روشنی از اسطوره ندارند، پرسش هایی در کارگاه تئاتر مطرح می کنند و متعجب می شوند که چرا اسفندیار روئین تن است، چرا رستم ششصد سال عمر می کند، چرا یک گاو نر را یک جا کباب کرده و می خورد، چگونه پاهایش هنگام راه رفتن تا زانو در گل فرو می رود، چرا زایش رستم از پهلوی مادر انجام می گیرد و همه این سوالات به دلیل نشناختن جایگاه و ساختار اسطوره است. آنان حق دارند این چنین در مقابل راز آدمی سردرگم باشند.
در جهان باستان هیچ فاصله ای میان انسان و هستی نیست ودر این مقطع است که ما به نهادها و شاهدهای بی شماری می رسیم که هرگز شکل واقعی ندارند، یعنی زمان و مکان از هم پاشیده می شود، این بر هم خوردن، مرزهای جغرافیایی را دگرگون می کند، در این وضعیت همه چیز ممکن است تحقق یابد، اصل علیت بی معنا شود و جلوه های متافیزیک ظاهر گردد.
بر همین اساس نمی توان زمان و مکان رخدادی را مشخص نمود. زمان و مکان اسلوب تاریخی ندارند، وقتی زمان مطرح نباشد دیگر نباید این سؤال پیش بیاید که چرا رستم ششصد سال عمر می کند.
ضروری است که محل اسطوره ای را از زمان و مکان تاریخی جدا کنیم. همه چیز در هم تنیده می شود تا اسطوره زاده شود. در چنین وضعیتی هر کس قسمتی از باور خود را در رستم، اسفندیار، سهراب، رودابه و تهمینه می بیند.
نمادهای بد هم سمبل های ناکام خلق می کند. شناخت ماهیت تقدیر و گشایش آن در ساختار افسانه دخیل است که از مسائل مطرح شده میان اسطوره شناسان و شاعران است، هر کدام به گونه ای در این کاتارسیس و عقده گشایی تدبیر می کنند.
آنان راز وجود انسان را تقدیرش می دانند. شخصیت های اسطوره ای جویای نام هستند و برای رسیدن به این مهم مصلحت جویی و نیرنگ، بر عملکردشان حاکم است، مثل رستم واسفندیار. وقتی رستم از پهلوی مادر زاده می شود، دستش خون آلود است زیرا تقدیر بعدها همان دست را به خون فرزند آغشته می کند و اسطوره ی رستم و سهراب خلقت می یابد. در شناخت افسانه هرگز نقش تدبیر مشخص نیست بلکه به جای آن نقش تقدیر است که از شاکله های مهم وقابل تعمق است.
تدبیر رستم پیر در مقابل اسفندیار برنا کارگر نیست، بلکه تقدیر حرف اول این مواجهه است.
البته در عین این که به انسان از طریق تقدیر هشدار داده شده، از سوی دیگر به اسطوره آزادگی و فرزانگی آموزش داده شده است. این طور به نظر می رسد که حماسه ها و اسطوره ها دارای خواص ایدئولوژیکی باشند و لوازم تبلیغ اجتماعی از خاندان سلطنت و پهلوانان.
این شکل را در تمام اسطوره های جهانی از یونان تا ایران، هند، و ازتک ها می بینیم و نشان دهنده ی دورانی خاص است، شاید همان عصر بنیان قومیت و ملیت باشد، یعنی پهلوانی در مرکز اندیشه و وحدت قرار می گرفت و جامعه برگرد آن دولت ها را بسامان می رسانید و همین مظهر پهلوانی در دراز مدت تبدیل به اسطوره شناختی شد.
درباره ی اسطوره به ویژه در ادبیات کلاسیک فارسی هنوز تحلیل های جامع صورت نگرفته است و مفاهیمی که در جامعه شناسی و نقد نظری وجود دارد کافی نیست، لذا ابداع و پرداخت مفاهیم و معیارهای جدید در باره ی اسطوره ضروری به نظر می رسد.
ایران به لحاظ تنوع نژادی و زبانی، نابرابری فرهنگی و شرایط جغرافیایی مناسب و مطلوب از افسانه های کهن و نو که نیاز به تدوین دارد، سرشار است البته کاری سخت و دشوار پیش رو است اما هرگز نباید نومید شد، چرا که مرگ فرهنگی به مثابه نابودی نژادی قومی و لابد از مرگ متعارف عظیم تر و فاجعه آمیزتر است.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: bushehr.hozehonari.ir
