بوشهر
← همه اخبار
روانکاوی شخصیت مکبث

روانکاوی شخصیت مکبث

۲ دی ۱۳۹۰کد خبر: 85437۱

‏ سهم شکسپیر در ادبیات انگلستان و جهان‎ ‎یگانه بی همتاست. اگر غنای ادبیات به غنای زبان و ژرف اندیشه ای است که تنیده در‎ ‎زبان ارائه می شود. به این معنا شکسپیر شایسته جایگاهی است ...

 

روانکاوی شخصیت مکبث
بررسی‎ ‎تحلیل شخصیت مکبث و جایگاه این نمایشنامه در ادبیات جهان

محقق : فاطمه سبحانی

 

‏ سهم شکسپیر در ادبیات انگلستان و جهان‎ ‎یگانه بی همتاست. اگر غنای ادبیات به غنای زبان و ژرف اندیشه ای است که تنیده در‎ ‎زبان ارائه می شود. به این معنا شکسپیر شایسته جایگاهی است که احراز کرده است .زیرا‎ ‎آثار شکسپیر جهانی از ارزشها را در مقابل مخاطبش می گذارد. که سبب یکتایی آن آثار‎ ‎در جهان شده است. ارزشهای چون مدارا، کثرت گرایی، توان سازش و تعهد ژرف. حال می‎ ‎خواهم از تکثر آثار شکسپیر این تراژدی نویس بزرگ جهان، به سراغ "مکبث " خون بار‎ ‎ترین اثرش بروم و نظر و عقاید منتقدان برجسته را در مورد این اثر بر شمارم.‏


در‎ ‎ابتدا به سراغ موریس مترلینگ می روم که بعد از ترجمه نمایشنامه مکبث از زبان فرانسه‎ ‎به زبان مادری (بلژیکی) مقدمه ای بر آن نگاشته و مکبث را جزء گروه شاهکارهای بزرگ و‎ ‎مسلم جهان دانست. او تراژدی مکبث را به منزله نمایشنامه و صرفاً از نظر دراماتیک به‎ ‎تحلیل برد و آنرا بر نمایشنامه "هاملت" و"لیرشاه" رحجان می دهد. مترلینگ، با جرات‎ ‎نمایشنامه مکبث را در عالم تراژدی بر چنان قله رفیع و یکتایی جای می دهد که از نظر‎ ‎او فقط نگاه "آشیل" تا حدی بر آن سایه افکنده و هنوز بعد از گذشت سه قرن این اثر را‎ ‎سرشار از زندگی و دلهره و روشنایی می دانست. ‏


‏- "زیگفرید هلشینگر" نیز معتقد‎ ‎است: مکبث یک برش مقطعی از تمامی داستانهای تاریخی است و اگر این  داستانها،‎ ‎داستانهایی در ارتباط با تاریخ باشند، اکنون می توان گفت که مکبث داستانی است‎. ‎درباره این رده از داستانهای تاریخی که نویسنده قصدش رودر رو کردن و نشان دادن‎ ‎دگرگونی هاست . البته وی اثر را کاملا تاریخی نمی پندارد بلکه معتقد است که اثر در‎ ‎جایی متوقف می شود که مفاهیم تاریخی با مفهوم زندگی درهم آمیخته و بهم می‎ ‎پیوندند‎.1


- ‎موریس‎ ‎مترلینگ نیز به زبانی دیگر بر این نظر صحه می گذارد. او نیز تراژدی مکبث را بیش از‎ ‎آنکه نمایشنامه به مفهوم امروزی آن شبیه بداند. این نمایشنامه در سر حد افسانه و‎ ‎تاریخی می پندارد. او معتقد است، که شکسپیر در این اثر قصد احیاء درام تاریخی‎ ‎ندارد. پس می توان پنداشت که نمایشنامه مکبث شرح حالی کم و بیش افسانه ای و‎ ‎دراماتیک و سرگذشتی باشد. که نمی تواند از آغاز علاقه و توجه خواننده را آنچنان که‎ ‎باید جلب کند، و پرده پرده به میزان این توجه و علاقه بیفزاید. زیرا جریان واقعه‎ ‎اجباراً باید زندگی قهرمان را دنبال کند‎.2


‎وی در جای‎ ‎دیگر این تراژدی را یگانه و بی همتا می خواند. زیرا از نظر او جوهر تراژید وافر و‎ ‎گیراست.‏
بدینسان که آکنده از اندوه عمیق و طبیعی است. او ساختار این تراژدی را‎ ‎ساده و عادی بر می شمارد و ویژگی آن را خصلت شاعرانه رفیع و نافذش می داند.‏


‏‎ ‎او در مقدمه این کتاب می نویسد:‏
‏"هیچ جا، هیچ گروه و بشری را در محیط خاص خود‎ ‎نمی توان دید که به شیوه این گروه، زندگی هول انگیز و مرموز خویش را در کلمات، در‎ ‎کتاب و روی صفحه آشکار کند، این است راز شگفتی و شکوه مکبث‎"3


- ‎ویل دورانت در مورد نمایشنامه مکبث نظر دیگری دارد. او‎ ‎نمایشنامه  مکبث‏ را نمونه وحشتناکی از بدی مطلق می داند و معتقد است که شکسپیر می‎ ‎توانست به خاطر ذکر حقایق فقط مطلب را نقل کند، ولی با نومیدی شدید آن را تیره کرد‎. ‎درنظر او تقوا و پرهیزکاری حجابی جهت شهوت پرستی است و نوع حکومت، نوعی رشوه خواری‎ ‎و سراسر تاریخ داستان شکار بشر به دست بشر است‎.4‎
او‎ ‎آشکارا معتقد است که شکسپیر در آثارش دچار یک بدگمانی و بدگویی به زندگی و سرنوشت‎ ‎ماست. بدگوئی که او از ادگاروژاک آموخته ، که در دیالوگهای  مکبث کاملا مشهود است‎ .‎‏


‏- نظر هلشینگر با نظر ویل دورانت مطابقت دارد. وی نیز قهرمان  مکبث را‏‎ ‎بدبینانه تر از گذشته می داند. او  مکبث را یک اندیشمند می داند که بدبینانه می‎ ‎اندیشد .‏


- ژاک کُت لهستانی نیز بر این ادعاست که شکسپیر در ‏"مکبث" "ولیرشاه‎" ‎سعی می کند تا آن قهرمانان را وادارد تا با تفکر گام بردارند و عمل کنند . اعمالی‏‎ ‎که پاسخگوی انبوهی از پرسشهای زندگی است . او معتقد بود این شگرد ها و شیوه ها برای‎ ‎آن است که قهرمانان (مکبث ولیرشاه) بتوانند با زور و رو در رو شده و در برابر آن‎ ‎مقاومت کنند‎.5


- ‎ملشینگر نظری بر خلاف ادعای کت دارد‎ . ‎او مکبث ولیر شاه
را غم انگیز ترین و خونین ترین تراژدی هایی که شکسپیر نگاشته می‎ ‎داند . از نظر او هر دو اثر در روزگار تیره و تار خلق شده است. پس هر واقعیتی‎ (‎دواثر) ملموس و عینی هستند‎.6


‎‏ وی مکبث را اینگونه‎ ‎معرفی می کند. مردی فکور و دقیق که شک و تردید را نیک می شناسد. وجدانی آگاه دارد،‎ ‎اما به گونه ای دیگر می اندیشد و نه همچون هملت. او به کنش و کار بعدی می اندیشد و‎ ‎نه به اعمال و رفتار و نه به این جنگ و ستیز. مکبث جزء قدرت هیچ چیز دیگری نمی‎ ‎خواهد و شک و تردید دارد. از نظر ملشینگر ضعف اصلی مکبث، عدم اعتماد  به نفس  و‎ ‎آرزوی داشتن امنیت و اطمینان است. او یک مبارز جنگجوست. با تمام رویاهایش وی در وهم‎ ‎و خیال غوطه ور است. ‏
- جرمین گریر نیز در مورد شخصیت مکبث چنین می گوید‎: ‎‏
شکسپیر در وجود مکبث شخصیتی می آفریند که از سه عمل برخوردار است. از توان‎ ‎ارتکاب عمل، آگاهی دقیق به جنایتش بس شرورانه است و از این منش که از کاری که کرده‎ ‎نگریزد. طنزی تلخ تر از این نیست، مکبث در خور لعنت است. از آن رو قهرمان‎ ‎است.‏


‏ اما لعنت او گریزناپذیر نیست. مکبث از آن روی که بیش از هر شخصیت دیگر‎ ‎صحنه آگاهی روحی دارد، خود وجود خداوند و اثر رحمت الهی را به یاد می آورد. وسوسه‏‎ ‎گران حدود نفوذ خویش را می دانند. تنها خداست که برزندگی و مرگ اختیار دارد و تنها‎ ‎فرد است که می تواند اسباب ملعنت خود را فراهم آورد. همچنان که جادوگران درباره آن‎ ‎ناخدای رنج کشیده (و در معنای وسیع تر- درباره مکبث) می گویند: "اگر چه زورقش غرق‎ ‎آب نخواهد شد، بازیچه طوفانش خواهم کرد."‏


آسیب پذیری مکبث در برابر جادوگران به‎ ‎سبب خرافی بودن بیش از حد او نیست. بلکه نتیجه خواهشی پلید است که او را به راهی‎ ‎نادرست می کشاند. او این واقعیت را که دو پیش بینی جادوگران درست درآمده، بد تفسیر‎ ‎می کند. او هنوز هیچ نشده احساس گناه می کند. اگر این حس آگاهی از گناه نبود، وسوسه‎ ‎دوم، همسرش، برای اغفال او به چندان کاری نیاز نمی داشت. ‏


لیدی مکبث بر حساسیت‎ ‎وجدان شوهرش پوزخند می زند. اما شگفتا همین حساسیت وجدان بهترین یاور او از آب در‎ ‎می آید. زیرا برای شوهرش چنین استدلال می کند. که او مدتهاست سودای تاج شاهی در سر‎ ‎می پرورد و به قتل شاه می اندیشد، و یگانه مانع او در این کار ترس است که خود مایه‎ ‎سرافکندگی است. در اینجا نیز مکبث می گذارد که استدلالی نادرست گمراهش کند. تماشاگر‎ ‎همچون خداوند (آن ناظر داوری کننده تیز بین) شاهد است که چگونه لیدی مکبث درخواست‎ ‎شوم خود را با قدرت های شیطانی در میان می گذارد‎.7


- ‎موریس مترلینگ نیز درباره شخصیت های تراژدی مکبث این چنین می گوید: ‏


تراژدی‎ ‎مکبث فقط سرگذشت دو آدمکش صاحب حال ونفرت انگیز است که از هرگونه سجیه معنوی عاری و‎ ‎دارای حدوی بسیار متوسطند. جنایاتشان مبتذل و ابلهانه است و هیچ انگیزه درخشانی‏‎ ‎دهشت کارشان را نمی پوشاند. در جایی دیگر می گوید:‏
اشخاص تراژدی مکبث خود محیط‎ ‎زندگی خویش را می آفرینند و سپس به مخلوقات نگون بخت محیط خویش بدل می شوند. ما در‎ ‎زندگی آنان شریک می شویم و خانه ها و جاهایی را که در آن زیست می کنند از درون به‎ ‎چشم می بینیم‎.8‎


قهرمانان مکبث برتر از جاعت آدمیان‎ ‎نیستند. نمی شود برتر باشند. زیرا اگر چنین بود به جنایت نابخردانه خویش دست نمی‎ ‎زدندو تراژدی  به وجود نمی آمد. مکبث وزنش هرگز اندیشه رفیع و عالی یا تنها در خور‎ ‎دلبستن هیچ احساس شریف یا تنها در خور علاقمندی، عرضه نمی دارند و شاعر هم به هیچ‎ ‎تفسیر توضیح روانی، به هیچ غور و بررسی اخلاقی دست نمی برد. با اینهمه می بینیم که‎ ‎زیبایی اندوه و خیز بسیار عمیقی بر سراسر درام پرتو می افکند، با عظمتی روبرو می‎ ‎شویم که به هیچ روی قهرمانانه و فوق انسانی نیست، بلکه بشری بسیار کهن است‎.9‎


‏- اگر در نمایشنامه  بیشتر دقت کنیم، می توانیم در پس‎ ‎هر دیالوگ ریشه ای کهن را بیابیم. ریشه هایکه جرمین گریر بیشتر از دیگر منتقدین و‎ ‎دوستان آثار شکسپیر به آن رسیده است. اگر به دیالوگ صفحه 41 نمایشنامه مکبث که در‎ ‎زیر ذکر وی شود موشکافانه بررسی کنیم به نظریات گریر می رسیم ."چه خوش روزگاری به‎ ‎سر برده بودم اگر ساعتی پیش از این ماجرا مرده بودم. زیرا این دم دیگر چه سود از‎ ‎زیستن در این جهان فانی. با مرگ نکونامی و نیکمردی هیچ چیز دیگر جزء بازیچه نیست‎. ‎جام زندگی به ته رسیده است و جز درد چه مانده که این جاهلان بدان بنازند‎."  ‎نمایشنامه مکبث صفحه 41‏‎"


‎وی بر این باور است که این دیالوگ نشان دهنده ندبه‎ ‎دروغین مکبث است بر مرگ دانکن، آن را به تذویر بر زبان می آرد. اما هر کلمه اش راست‎ ‎است. منتقدان در دریافت حضور ناگهانی موجودی بی ادب در قالب دربان (در آغاز مجلس‎ ‎سوم از پرده دوم) و سخنان معما گونه او در باره میل به عمل و توان دست  زدن به آن و‎ ‎آن   پانتومیم آمیخته به انحطاط در صحنه های جادوگران، مشکلاتی داشته اند. اما اگر‎ ‎توجه کنیم که زندگی مکبث، بدل به مضحکه تراژیکی شده است، رابطه این هردو را با آن‎ ‎پوچی (یاوگی) در خواهیم یافت. مکبث می کوشد روح خود را بکشد و این روح سرسختانه از‎ ‎مردن سر می تابد. گناه با رحمت خداوندی همه ست می شود تا به سوی توبه کشاندش. اما‎ ‎او اهل توبه نیست. او چنان درمانده نومیدی است که نمی تواند همسر خود را در قدرت‎ ‎شریک کند یا خود به تنهایی بر پادشاهی به کف آورده فرمان راند‎.10


- ‎فروید نیز با دید روانشناسانه و ریز بینانه به این‎ ‎اثر نگاه کرده و در مقاله ای تحت عنوان (برخی از کارکتر های نمونه نمایی که در‎ ‎فرآیند روانکاوی با آنها مواجه می شویم) در سال (1916) او به این نکته اشاره دارد‎ ‎که شکسپیر گاهاً در برخی از آثارش از تفکیک تقسیم یک شخصیت به دو شخصیت منفک و‎ ‎کاملاً مجزا از یکدیگر در آثارش سود می برده. که جلوه و نمود آشکار چنین فرضیه ای‎ ‎را می توان در نمایشنامه مکبث دید. فروید در پایان مقاله اش بر این نکته تاکید دارد‎ ‎که مکبث ولیدی مکبث همچون دو نیمه مجزا اما مرتبط با یکدیگر در روند داستان، دائماً‎ ‎یکدیگر را کامل می کنند و بر این اساس علیت واحدی را در معرض دید تماشاگران خود می‎ ‎گذارند.‏


فروید توازن و تعادل برقرار میان این دو شخصیت را با توجه به نقطه عطف‎ ‎عمل آنها، یعنی همان قتل دانکن در تقابل دوگانه ولی پیوسته و ممتد مطرح می سازد و‎ ‎نکته قابل توجه آن ترس و هراس هایی که مکبث قبل از قتل دانکن داشته و ندایی که به‎ ‎همه هشدار می دهد را می شنود. اما بعد از قتل دانکن ، لیدی مکبث آشفته می‎ ‎گردد.‏


‏ از این منظره مکبث و لیدی مکبث در نظرگاه فروید دو پاره از شخصیتی واحد‎ ‎می توان در نظر گرفت که هر بخش آن به منظور انجام شخصیت دقیق، در قالب یک شخصیت‎ ‎مستقل و باورپذیر عمل می کند. فروید در ادامه مقاله اش در تحلیل مکبث به نکته ای‎ ‎جالب توجه دیگر اشاره دارد. یعنی زمان اندک برای به تحقق پیوستن آرزوهای مکبث و‎ ‎لیدی مکبث چیزی حدود 10 سال عنوان می کند. و این در حالی است که مجموعه اتفاقات‎ ‎نمایشنامه مدت زمانی حدود دو تا سه هفته را به تصویر می کمشد. که شاید آن راضعف‎ ‎نمایشنامه قلمداد نمود‎.11 ‎


اما درنظر فروید این زمان کمی است برای بروز‎ ‎چنین جنایتهای ازجانب مکبث و لیدی مکبث.‏
پس خواندن پایان نمایشنامه و تفسیر آن‎ ‎ما نیز به مانند موریس مترلینگ در ذهنمان هزاران سوال روشن می شود. که آیا مثلاً‎ ‎آنگونه که پل دوسن ویکتور توصیف می کند، مکبث و همسرش، دیوهائی عظیم و افسانه ای‎ ‎هستند؟


‏ آیا مکبث و همسرش مظهر آدمهای معمولی هستند که سرنوشتی جبار و مقاومت‎ ‎ناپذیر آنها را به سوی امکان و اقتدارشان کشیده است؟ آیا آن دو بزرگتر یا کوچکتر از‎ ‎ما، خردمند تر یا به ظلمات جهل کهن نزدیکتر از ما هستند؟ آیا آزاده بوده اند یا‎ ‎نیروهایی مقاومت ناپذیر آنها را به سوی می کشیده است ؟ سزاوار نفرتند یا ترحم؟‎ ‎‏


آیا مکبث جلادی است دیوانه خوی و تنگ چشم و کوته بین، همچون قهرمانان افسانه‎ ‎های باستان مردی است وحشی و خشن، یا او را می توان شاعر اندوهگین و خیال پرداز‎ ‎سرگردان دید که حساسیتی بیمار وار دارد؟


آیا لیدی مکبث برتر از شوهرش است یا‎ ‎بدتر؟ بسیار دشوار است که هنگام خواندن تراژدی آنها را به درستی بشناسیم، حتی اگر‎ ‎بین ما هم زندگی می کردند، این کار آسان نبود.‏


وقتی بر آن شدم که شکسپیر و‎ ‎تراژدی بزرگش مکبث سخن بگویم. سعی شد از سخنان بزرگان و منتقدان برجسته ای مانند‎ ‎موریس مترلینگ (نویسنده بزرگ بلژیکی)، جد مین گریر (منتقد و جامعه شناس) و زیگفرید‎ ‎ملیشنگر و دیگر منتقدان استفاده گردد تا حق مطلب ادا شود.‏


اما پس از بررسی‎ ‎عقاید و آراء این بزرگان، شاهد نکته های نا گفته گشتم که گذشتن از آنها کمی بی‎ ‎انصافی است. و شایسته دیدم اشاره ای مختصر به این نکات ناگفته داشته باشم. ‏


از‎ ‎تاریخ و زمان نگارش نمایشنامه آغاز می کنم. اگر چه تاریخ دقیق نگارش نمایشنامه‎ ‎مکبث  مشخص نیست. اما بسیاری محدوده ی نگارش این تراژدی بزرگ را در فاصله سالهای‎ 1603 ‎تا 1606 یعنی زمانی که مصادف است با مرگ الیزابت اول و به قدرت رسیدن (جیمز‎ ‎اول) از خاندان استوارت که نکته حائز اهمیت است، می دانند این نکته موجب شد تا برخی‎ ‎از منتقدان و تحلیلگران، نمایشنامه مکبث را به عنوام اثری تاریخی که به منظور خوش‎ ‎آمد و بزرگداشت جیمز اول به رشته تحریر در آمده، محسوب کنند. زیرا جیمز اول مدعی‎ ‎بود که ار نوادگان نبکو است. ‏


- نکته قابل ذکر دیگر آن است که در دوران سلطنت‎ ‎جیمز اول، انگلستان و اسکاتلند تحت فرمان و سلطنت یک پادشاه قرار گرفتند و در متن‎ ‎نمایشنامه شکسپیر آن جا که خواهران جادوگر سلسله ای از هشت پادشاه را به مکبث نشان‎ ‎می دهند. در واقع اشاره ای است به همین واقعیت تاریخی که به نوعی دلالت بر به قدرت‎ ‎رسیدن خاندان استوارت ها و به سلطنت رسیدن جیمز اول درمقام پادشاه انگلستان و به‎ ‎تعبیری درست تر، نخستین پادشاه بریتانیای کبیر دارد.‏


با توجه به این رویکرد‎ ‎تاریخی، می توان شباهت برخی خصوصیات به ویژه بی فرزندی شخصیت های مکبث و لیدی مکبث‎ ‎به الیزابت اول را نشان داد. که با مرگش‎ ‎دوره سلطنت خاندان تودور ها به پایان رسید‎. ‎تصویر که در تاریخ از الیزابت اول ترسیم شده، ملکه ای قدرتمند را به نمایش می گذارد‎ ‎که حامی و مروج هنر و به اقتصادی قدرت و سیاست، برخی از مخالفان خود از جمله ماری‎ ‎استوارت (مادر جیمز اول) و کنت اسکس را از صحنه حذف می کند.‏


- نکته مهمتر آن‎ ‎است که الیزابت اول هیچگاه شوهری اختیار نکرد و بدین واسطه شاید بتوان فقدان فرزند‎ ‎را در رابطه مکبث و لیدی مکبث که بر طبق تصورات مردم آن دوران نوعی شکست و ناکامی‎ ‎در رابطه زناشویی محسوب می شد. را به عنوان نشانه ای برای ارجاع دادن مخاطبان به‎ ‎گمان ملکه الیزابت اول دانست. که او هم نسلی از خود به جا نگذاشت. ‏


پس اگر بر‎ ‎این باور باشیم که شکسپیر، نمایشنامه مکبث را با الهام از شرایط و اوضاع زمانه اش و‎ ‎اندکی توجه به تغییر و تحولات سیاسی، اثر خود را به رشته تحریر در آورده است، به بی‏‎ ‎راه رفتن نیست. ‏


البته اگر ما نظریه فروید در باره شخصیت های آثار شکسپیر دقیق‎ ‎تر بنگریم. در آثارش می توان این نکته را به وضوح دید. لیدی مکبث همان الیزابت اول‎ ‎است که شکسپیر سعی کرد با تقسیم نقش بین مکبث و لیدی مکبث و استفاده کردن از بخش‎ ‎مردانگی  مکبث به او ماهیتی مستقل و جسمانی ببخشد. و نکته دیگر وجود وجه مشترک‎ ‎رفتاری در مکبث و لیدی مکبث است. اینکه در شب قتل دانکن مکبث، ندایی مبنی بر اینکه‎ (‎دیگر نخسبید که مکبث دست به خون خواب برده است) را می شنود. اما بعد از قتل دانکن،‎ ‎این لیدی مکبث است که شبها هنگام بر می خیزد و به واسطه کابوس هایی که می بیند،‎ ‎قادر به خوابیدن نیست.‏


البته نام مکبث و لیدی مکبث نیز خود سوال بر انگیز است‎. ‎زیرا ما در هیچ یک از آثار شکسپیر با اینگونه نام گذاری روبرو نشده ایم، و علت‎ ‎اینکه چرا آنان نام مشخصی ندارند و اینکه چرا دو زن شاخص نمایشنامه یعنی مکبث و‎ ‎لیدی مکراف با نام مردانشان مورد خطاب قرار می گیرند، قابل تامل است.‏


از این‎ ‎نظر مکبث و لیدی مکبث را دو باره از شخصیت واحدی می توان در نظر گرفت که هر بخش آن‎ ‎به منظور انجام یک شخصیت پردازی دقیق، در قالب یک شخصیت مستقل و کاملا باور پذیر‎ ‎اما مکمل خلق گشته اند.‏


- از منظر دیگر ما در این نمایشنامه با یک نسل کشی‎ ‎روبرو هستیم. فقدان فرزند در خانواده  مکبث و لیدی  مکبث می تواند در مقام علت و‎ ‎معلولی مهم برای آغاز نسل کشی و انجام جنایت از سوی  مکبث و همسرش باشد. زیرا  مکبث‎ ‎پس از کشتن دانکن به دنبال نابودی ملکم و دانلبین، پسران شاه مقتول است. و در ادامه‎ ‎راه قصد جان فلیاس (پسر بانکو) را می کند، که از مهلکه می گریزد. که در نهایت پسر‎ ‎مکداف را می کشد و جان او را می ستاند.‏


هر چند که مجری جنایت های  مکبث به جز‎ ‎در قتل دانکن، قاتلان اجیر شده هستند که با شقاوت هر چه تمام می کوشد تا اوامر جاه‎ ‎طلبانه  مکبث را محقق و به اجرا در آورند. از این رو فقدان فرزند برای سپهسالاری که‎ ‎خواهران جادوگر در طالعش پادشاهی اسکاتلند را مشاهده می کنند، با رنج و اندوه طاقت‎ ‎فرسایی همراه است. که او در نهایت به بروز واکنشی قهر آمیز نسبت به این وقایع تلخ‏‎ ‎وا می دارد. واکنش های که همه با هدایت و تحریک لیدی  مکبث به انجام می رسند. و از‎ ‎این رو می توان او را عامل اصلی تمامی اتفاقات دانست. فقدان فرزند که شکسپیر در‎ ‎پایان پرده هفتم از صحنه اول آن را به  مکبث نسبت می دهد. حال آنکه جزء این اشاره‎ ‎کوتاه وگذرا با اشاره صریحی روبرو نیستیم. تنها شاهد دیالوگهای لیدی مکبث و بازگو‏‎ ‎کردن تجزیه لذت مادری و اشاره دیگر بر ناتوانی مکبث و وجود جملات تحقیر آمیز لیدی‎  ‎مکبث که به منظور تحریک  مکبث و برای اثبات مردانگی اش اداء می شود. این فرآیند‎ ‎فقدان فرزند برای  مکبث و لیدی  مکبث تبدیل به یک آسیب روانی گشته که بیشتر شبیه‎ ‎جنون و اشتیاق وافر نسبت به قدرت رسیدن جلوه گر می گردد. و از این رو طبق نظر‎ ‎روانشناس (سوزان هیوارد) که معتقد است فقدان قدرت نیرنگی در زنان یعنی تهی شدن از‎ ‎زنانگی است. و کسب قدرت می تواند جبران تجربه فقدان (فرزند) را پر‏‎ ‎کند‎.
‎‏

 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/QYB5VUP

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir