
دو غزل در محکومیت شهید مقاومت «شهید دکتر اسماعیل هنیه»
سید محمد جعفری ، شاعر اهل شهرستان دشتی از استان بوشهر در محکومیت شهادت «اسماعیل هنیه» و در حمایت از قیام مردم مظلم غزه سروده است
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی استان بوشهر ، سید محمد جعفری در این شعر آورده است
غزل (1)
ببین دنیا! قیامِ ناگهانِ مسجدالاقصی
نمازِ عشق از لایِ اذانِ مسجدالاقصی
به هنگامِ قنوتِ سروهای زخمی جولان
به آئینِ خدا وا شد دهانِ مسجدالاقصی
از آنروزی که نامِ قبلهی عالَم فلسطین شد
همیشه گریه و خون شد نشانِ مسجدالاقصی
شبِ معراجِ پیغمبر، نه تنها سورهی اِسراء
تمامِ حضرتِ قرآن، زبانِ مسجدالاقصی
تو میدانی که موسی نیست عیسی نیست در میدان
که صحرا پُر شود از ساربانِ مسجدالاقصی
غروبش داغِ صدها غنچهی نشکفته میبیند
میانِ خواب، اشکِ باغبانِ مسجدالاقصی
زمستان، بارها با تیغ و با توپ و تشرهایش
شده همدست و همپای خزانِ مسجدالاقصی
بهار، آنجا فقط گاهیاست، گهگاهی هرازگاهی
که آنهم ندبه میخوانَد بهجانِ مسجدالاقصی
نگاهِ ابرها قربانیِ اخطارِ پی در پی
نَفس مشکل، برای آسمانِ مسجدالاقصی
شکایتها شده چندین کتاب اصلاً تو میدانی!
در آورده سر از فصلِ رُمانِ مسجدالاقصی؟!
شده آغوش باباها پُر از والتینِ والزیتون
به تلخی میخورَد امّا، جهانِ مسجدالاقصی
برای کودکِ درگیر یا آواره در زنجیر
چهفرقی میکند، پیر و جوانِ مسجدالاقصی
برادر، طاقتِ چشمانِ مولایم، نمیخوابد
چرا جز او نباشد دیدهبانِ مسجدالاقصی؟
خدایا! ساقههای ساکتِ انجیر، میسوزد
میانِ شعلههای اَلاَمانِ مسجدالاقصی
بهدنبالِ افق، هرشب صدای نالهی زیتون
نمیدانم به پایان میرسد آیا فغانِ مسجدالاقصی؟
/////////////////////////////////////////
غزل (2)
آسمانِ غزه این شبها خجالت میکشد
روزها از شرم ، بیپروا خجالت میکشد
بارها مهتاب با چشمانِ خود آهسته دید
قصهگوی "بچهیتنها" ، خجالت میکشد
رنگ در رخسارِ مادر نیست غیر از رنگِخون
اشکهای مادر از بابا خجالت میکشد
در فلسطین ، ماه زندانیاست پشتِ صخرهها
شمع هم از ترسِ شب ، گویا خجالت میکشد
موجهای خسته از طوفانِ شهرِ اَلخلیل
از نگاهِ ساکتِ دریا ، خجالت میکشد
سایههای غزه هم از لای زیتونهای سرخ
باورش سخت است این ، اما خجالت میکشد
جای باران ، شرم میبارد میانِ دشتها
بین صحراها ، ولی "سینا" خجالت میکشد
زندگی در قدس پنهانیاست ، غیر از جمعهها
جمعهها هم ، مسجدالاقصی خجالت میکشد
در قنوتِ مردمانش ، ربّنا یا ربّناست
عشق در سجادهاش ، یکجا خجالت میکشد
آتشی برپاست در بَیتُالمُقَدَّس ، سالهاست
من نمیدانم کسی ، آیا خجالت میکشد؟!
زخمهای کهنهاش فرسنگها از یکطرف
آنطرفتر ، عالَمِ رسوا خجالت میکشد
ما مسلمانیم ، اما از مسلمانی چه سود؟
آن یهودیزاده هم ، با ما خجالت میکشد!
شاهبیتِ این غزل اینست ، نذرِ دیده کن
«قدس میمانَد بهجا» دنیا خجالت میکشد
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: bushehr.hozehonari.ir