بوشهر
← همه اخبار
از غلندرخونه تا هیا مولا

از غلندرخونه تا هیا مولا

۱۳ آذر ۱۳۹۰کد خبر: 85356۱

شب تاسوعا بود . عمو شفی من رو فرستاد تا برم از خونشون یخ بیارم.عمو شفی سر کوچه حسینیه دکه ای داشت که معمولاً پیرمردها و پیرزنها محل آنجا جمع می شدند. ...

 

غلامرضا احمدی

از غلندرخونه تا هیا مولا

غلامرضا احمدی


شب تاسوعا بود . عمو شفی من رو فرستاد تا برم از خونشون یخ بیارم.عمو شفی سر کوچه حسینیه دکه ای داشت که معمولاً پیرمردها و پیرزنها محل آنجا جمع می شدند. در ضمن او بانی حسینیه هم بود. یخها رو از خونه شون آوردم گذاشتم سکوی کنار قلندرخونه.‏


عمو شفی ضبط را روشن کرد سعید هم که مسئول قلندرخونه بود داشت کولرها رو روشن می کرد.‏


بقیه بچه ها هم آمدند حمید، محمد، حسین و هر کدام رفتند مشغول کار خودشون شدند حسین رفت سراغ قلیونها حمید یخها رو تکه تکه کرد و مشغول درست کردن شربت برای سینه زنها شد محمد هم وظیفه اش درست کردن چای بود، منم که کوچکتر از همه بودم وظیفه ام شستن استکان ها و لیوانها و مرتب کردن اونا بود و بعد هم جارو کردن قلندرخونه ‏


از صدای بلندگو مردم می فهمیدن حسینیه باز شده، همیشه حاج خدر اولین نفری بود که وارد می شد. با قیافه ای جدی، قدی بلند و تسبیح دراز قهوه ای که همیشه در دست داشت و مخالف سرسخت آمدن زنها برای حرف زدن و قلیون کشیدن به حسینیه می یان، بچه ها هم برای خوردن چای، به همین خاطر زنها توی حیاط می نشستن و بچه ها حق وارد شدن به حسینیه رو نداشتن. کم کم اهالی محل وارد می شدند ممسن، مرحوم گراشی و اسماعیل کانیک، عباس،‌ خاله نرگس، مانساء، نه نه حمیدو، زن عبدو کرو و بقیه...

ما هم می گذاشتیم خوب مردم جمع بشن بعد چای و قلیون می بردیم هر کس هم از چاق کردن قلیون حسین راضی نبود خودش می آمد و قلیون چاق می کردسعید چای می ریخت حمید و محمد چای می بردند و منم به محض آوردن استکانهای خالی اونارو می شستم چای بردن و قلیون کشیدن تا وقتی که روضه خون بالای منبر نرفته بود ادامه داشت به محض بالا رفتن روضه خوان همه چیز باید جمع شد حمید و محمد و سعید و بچه های دیگر می رفتند دمامها را بکشن من هم چون می خواستم دمام بزنم زود استکانها رو می شستم لیوان ها رو آماده می کردم و قلیون ها رو مرتب سرجاشون می گذاشتم بعد هم می رفتم دمام کشیدن رو تماشا می کردم عمو شفی هر لحظه سر می زد و می گفت:‌زودتر آماده بشین،

به عمو شفی احترام می گذاشتند بزرگ و کوچک، همه هم روش حساب می بردن، کشیدن دمامها که تموم شد با بقیه بچه ها رفتیم توی قلندرخونه تا چای و شربت بخوریم نوحه خون هم می اومد عمو شفی گفت دمامها رو ببرین بیرون، بچه ها رفتند بیرون و دمامها رو تو انبار برداشتند منم تو انبار یه دمام برای خودم کنار گذاشته بودم البته یه طرفش ترکیده بود سرکوچه همه آماده بودند

منم،‌ بین بقیه طوری ایستاده بودم که طرف ترکیده دمام پیدا نباشه السلام و علیک که تموم شد بوق نواخته شد اشکون زدن شروع و بعد هم بقیه دمام زنها و سنج زنها و در آخد هم من.خیلی دقت می کردم درست بزنم عمو شفی خودش با تعدادی چوب وسط ایستاده بودکه کسی خواب نکند و کسی دمام رو همین طوری عوض نکنه. مردم دسته دسته جمع شدند از موقعی که اشکون زن شروع به اشکون می کرد منم میشکندم و از حرکات اون تقلید می کردم و سری هم تکان می دادم همین طور دمام زده می شد و با رهبری عمو گروه دمام زن به سمت حسینیه حرکت می کرد موقعی که وارد حسینیه می شدیم چون صدای دمام می پیچید دمام زدن حال و هوای دیگه ای داشت در آخرهای دمام همه نگاهم به عمو شفی بود که کی دستش رو به علامت تمام شدن دمام بالا  می یاره، خب چنین اتفاقی هم افتاد و همزمان با بالا آمدن دست عمو شفی با بوق ممتدی مراسم دمام تموم شد.

دمامها و سنجها رو جمع کردند پیشخون هم شروع کرد امشب شب عزا بود واویلا. بچه های کوچک جمعع می شدند و بُری می گرفتند و سینه می زدند و می خوندند و به دنبال نظم می گشتند و از اینکه سینه می زدند خیلی خوشحال بودند منم فوری رفتم تنگ آب را آوردم و به دمام زنها آب تعارف کردم و کنار اونا نشستم خودم رو قاطی بزرگها کردم، کم کم سینه از یک بر به چند بر می رسید با بلند شدن دمام زنها من هم بلند شدم رفتم تو بر حالا پیشخون خودش هم رفته قاطی سینه زنان و نوحه خون وسط بود کم کم سینه زدن اوج گرفت دستها بالاتر می اومد و صدای سینه بلند و بلندتر می شد و عرقها بیشتر ریخته می شد با گفتن واحد همه به طور پراکنده ا... اکبر گفتند،‌ خب حالا سینه زدن تغییر کرده بود قبل از واحد باید دو سینه می زدیم حالا یکی.

گرم سینه زدن بودیم که سعید اشاره کرد که به قلندرخونه بریم. باید در آخر عزاداری به سینه زنها  شربت می دادیم همه جمع بودیم و سعید مشغول هم زدن شربت. سعید همیشه حوله ای داشت که عرقهاش رو باهاش خشک می کرد و تقریباً حوله از سفیدی به رنگ قهوه ای تبدیل شده بود حوله رو گذاشته بود پشت سرش همین طور که داشت شربت رو بهم می زد حوله افتاد تو سطل شربتی، همه نگاهها رفت به طرف سطل سعید سریع حوله رو از تو سطل درآورد ولی کار از کار گذشته بود چون شربت آبلیموغلظت خاصی پیدا کرده و حوله هم دیگر آن کثیفی را نداشت.

همه در جای خود میخکوب شده بودیم یک لحظه در قلندرخونه باز شد عمو شفی بود همه ساکت بودیم به عمو شفی نگاه کردیم گفت شربت را آماده کنید و به محض تموم شدن مراسم به مردم شربت بدین و این گفت و رفت بیرون بعد سعید به حمید گفت در را از پشت لنگر کن و بعدش با جدیت خاصی گفت شربت رو همین طوری به مردم می دهیم حسین هم از این گفته سعید ناراحت شد و گفت مردم را می کشی محمد که طرف سعید بود گفت اگه بخوان با شربت بمیرن بهتر که بمیرن حمید هم صداش دراومد: شربت رو بریزین مردم مریض می شن سعید ملاقه رو زد تو سطل یه کمی از شربت رو خورد و گفت به خدا مزه اش ترش تر شد یه کمی شکر می دیش درست می شه ولی حسین باز گفت نه سعید شربت بریز، سعید گفت عمو شفی چه کنیم اسم عمو شفی که اومد باز همه ساکت شدن منم که تا اون لحظه ساکت بودم تصمیم گرفتم تا آخر ساکت بمانم با گفتن مرواتون همه سال و شب تاسوعا امشب...

ترس بچه ها دو چندان شد و همه به سعید نگاه کردیم سعید گفت شربت می دیم به مردم هر چی شد با من حسین هم سطل شربتی رو بلند کرد و همه شربتها رو توی ظرفشویی خالی کرد و گفت عمو شفی با من حالا همه فقط حواسشون به صدا در قلندرخونه بود. صدای هیامولا در فضای قلندرخونه می پیچید و همه را از ترس میخکوب می کرد یک دفعه ضربه ای به در خورد همزمان با شنیدن صدای در فریاد سینه زنان به گوش رسید که می گفتند «حسین،حسین...» یعنی پایان هیامولا و ترس ما دو چندان حسین به طرف در رفت لنگر را به سمتی کشید و در را باز کرد ما فقط صدایی شنیدیم صدای علی بچه ی بی بی زهرا که گفت:‌بگیر ننه ام شربت ویمتو فرستاد گفت بده به عزادارها.    ‏
‏  ‏

‏   ‏
‏    ‏
 

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://bushehr.hozehonari.ir/s/6MKYCFU

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: bushehr.hozehonari.ir